X
تبلیغات
*خاطرات من و مستر آمپول*
مريم خانوم گل...

سلام به همه دوستاي گلم

عرضم به حضورتون كه عذر ميخوام از تاخير چند....فكر ميكنم به سال كشيده!! اما در حال حاضر به خاطره هاتون نياز دارم ابجي هاي گلم...

مريم جون ببخشيد خاطرت دير شد! اميدوارم حالت بهتر شده باشه و خاطرات بعديتو هم بذاري برامون



سلام.من مريم 19 ساله هستم.خودم دانشجوي بزشكيم اما از امبول وحشت دارم.ديروز بعد از 8 سال امبول زدم.اونم از زور استادم.وقتي كه ديد سر كلاس جقد سرفه ميكنم بم كفت حساسيت داري.منم كفتم نميدونم.بعدش كفت بعد از كلاس بيا بيمارستان.وقتي كه رفتم تا كلومو ديد كفت به به بني سيلين حساسيت داري كفتم نه ولي ننويس.كفت جرا.كفتم ميترسم.اونم يه لبخندي زد و كفت برو رو تخت بخاب.بخدا اينو كه كفت يه حالي شدم .دستام يخ كرده بود.بم كفت تو جقد شجاعي و خنديد.بعد شروع كرد جوك تعريف كردن و امبولو اماده كردن اما من اصن كوش نميدادم و كريه ميكردم.بعد وقتي كه بنبه رو كشيد كفتم اييييي.خنديد و كفت من كه هنوز نزدم دختر.منم از خجالت تا اخرش صدام درنيومد.وقتي تموم شد كفت خانوم دكتر شجاع فردا بيا تا دوميشو بزنم.منم كفتم نميام و نرفتم.الانم اينجام درخدمت شما.فقط خدا به دادم برسه جون شنبه با اين استادم كلاس دارم.!!

[ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ] [ 13:4 ] [ حامد ]

[ ]

سلاااااااااااااااااااام.....من اومدم!!!!
سلام دوسدارم داستان منم تووبلاگتون بزارین ممنون می شم. اسم من هانیست امروز داستان همتونو خوندم خیلی جالب بود.من 20سالمه نامزدم دکتره خیلی بده ادم جلوی همسرش کم بیاره اما من به شدت از امژول می ترسم دوماه عقدکرده بودیم یه هفته بعدش مریض شدم باهاش بیرون نمی رفتم می ترسیدم بفهمه مریضم اما نمی دونم مامانم گفته بود یا دخترخالم اخه امید سرخالمه فهمیده بود اومد خونمون منم ترسیدم همون لحظه هم سرفه کردم هم عطسه باهام دعواکرد که چرابهش زودتر نگفتم اخه نمی دونه ازامژول می ترسم بعد دعوا معاینم کرد4تا امژول از کیفش دراورد فکر همه جاشو کرده بود باخودش امژول اورده بود وقتی دیدم کم مونده بود سکته کنم بعد گفت اماده شو بیام بزنم مامانمم اومد چشمتون روز بدنبینه درازکشیدم اما داشتم می مردم وقتی سوزنو توکرد یه جوری گریه کردم بیچاره ترسید تموم که شد گفت ازامژول می ترسی منم گفتم اره نمی شد اول بژرسی فکرکردم دومی رو نمی زنه مامانم رفت بیرون تلفن زنگ زد اما امید دومیشم زد خیلی گریه کردم بعد زدن زود رفت باهاش قهرکرده بودم بعکه ازاتاق بیرون اومدم مامانم گفت چیکارکردی که باگریه رفت فهمیدم که ازگریه کردنم ناراحت شده . ببخشید که طولانی شد ممنونم که خوندین   ……………………………………………………………………………………………. سلام من یلدا هستم و 14 سالمه و خیلی از آمپول میترسم، بابام مسئول آزمایشگاه یه درمانگاه، هفته قبل گلو درد و سرماخوردگی شدیدی گرفتم و همراه بابام به دکتر درمانگاهش رفتیم دکتر از دوستای بابام بود و به بابام گفت گلوی یلدا عفونت داره و چون یلدا از بچگی آسم داشته حتما باید براش پنی سیلین بنویسم که زود خوب شه و حتما واکسن آنفولانزا رو هم براش تزریق کنید، با بابام به داروخونه رفتیم و داروها و واکسن رو گرفتیم من چشمم به کیسه دارو بود که بابام فهمید و گفت نترس دخترم همش 2 تا پنیسیلین و 2 تا دگزا برات نوشته 1 دگزا و پنیسیلین رو اینجا آقای تزریقاتی که از دوستای منه برات میزنه و 2 تا آمپول دیگه رو خودم برات تو خونه میزنم و به تزریقاتی همون درمانگاه رفتیم بابام منو به دوستش که تزریقاتی بود معرفی کرد و من رو به تخت هدایت کرد و خودش به آزمایشگاه رفت چون مراجعه کننده داشت. من با چشمای اشکبار روی تخت نشستم و دوست بابام اومد و گفت آستینت رو بده بالا اول تست رو انجام بدم تا حساسیت نداشته باشی به منم گفت دختر شجاعی به نظر میومدی اشکات رو پاک کن که اصلا درد نداره این حرفش باعث شد اشکای من بیشتر بشه پنبه رو روی دستم کشید و آمپول رو فرو کرد باکمی درد کارش تمام شد و منم اشکام رو پاک کردم و به من گفت آستینت رو تا آخر بده بالا تا واکسن رو برات بزنم منم چون آستینم تا آخر بالا نمیرفت مانتوم رو در آوردم و آماده شدم و سرم رو برگردوندم تا چیزی نبینم پنبه رو کشید و سوزن واکسن رو فرو کرد یه کم درد گرفت و کم کم دردش بیشتر شد و منم یه آی بلند کشیدم که آقای تزریقاتی گفت الان تمام میشه یه کم طول کشید و من سرم رو به طرفش بردم و دیدم محتویات واکسن خالی شده و سرنگ رو در آورد و به من گفت 5 دقیقه محکم فشارش بده. بعد از ده دقیقه بابام اومد و جای تست رو دید و گفت مشکلی نداره دراز بکش و آماده شو منم دوباره گریه ام گرفت و اشکهام در اومد دراز کشیدم و شلوارم رو یه کم دادم پایین بابام و دوستش داشتن برای اینکه کی آمپولها رو بزنه با هم تعارف میکردن و من با شنیدن حرف هاشون گریه ام شدید تر میشد بعد دیدم بابام اومد و یه بوس به من داد اشکهام رو پاک کرد و شورت و شلوارم رو داد پایین تا جایی که هر دو طرف باسنم لخت شد بعد دوستش آمپول بدست اومد و بابام گفت اول دگزا رو بزن تا یلدا بفهمه درد نداره و آروم شه پنبه رو روی باسنم کشید و من سردیش رو حس کردم و این بدترین حسیه که آدم تو زندگی تجربه میکنه و بعد سوزن آمپول رو فرو کرد یه کم درد گرفت و صدای گریه ام بلند شد خیلی زود کشید بیرون و پنبه رو گذاشت روش و شورتم رو داد بالا بعدش گفت دیدی درد نداشت و بابام ازش تشکر کرد، حالا نوبت پنی سیلین بود نا خودآگاه گریه ام شدید شد و داشتم خواهش می کردم که پنی سیلین رو نزنه که دوباره سردی الکل رو حس کردم و به سرعت آمپول رو فرو کرد کمی خودم رو سفت کردم که با صدای خودت رو شل کن بابا و دوستش روبرو شدم کم کم با خالی شدن محتوای سرنگ دردم بیشتر می شد و صدای گریه ام هم بلند تر می شد که بابام با دستش به سرم کشید و آمپول تمام شد و سرنگ رو در آورد، بابام جای آمپول ها رو ماساژ داد و شلوارم رو بالا برد و منو مرتب کرد بعد دوستش با خنده یه چشمک به من زد و اتاق رو ترک کرد بعد از چند دقیقه استراحت و آروم شدن کفش هام رو پوشیدم و از تخت اومدم پایین به سختی راه می رفتم با بابام از دوستش تشکر کردیم و به خونه رفتیم اونقدر درد تو بازوی دستم و باسنم داشتم که فقط رفتم دراز کشیدم و خوابیدم. 24 ساعت بعد در حالی که روی تختم مشغول مطالعه بودم بابام با دو تا آمپول آماده و پنبه الکل وارد اتاقم شد و گفت آماده شو آمپولهات رو بزنم و من چاره ای نداشتم جز تسلیم با گریه دراز کشیدم مادرم هم اومد و شلوارم رو داد پایین بابام پنبه رو اون طرفی که دیروز پنی سیلین رو زده بودم کشید و دگزا رو تزریق کرد کمی گریه کردم و مادرم جای آمپول رو ماساژداد بعد طرف دیگه باسنم رو پنبه الکل کشید و پنی سیلین رو فرو کرد دردش از دیروز خیلی بیشتر بود و جیغ بلندی کشیدم و با صدای بلند گریه می کردم یه کم پاهام رو تکون دادم که با فریاد پدرم روبرو شدم که میگفت آروم باش دختر،سوزن میشکنه ها، بالاخره تمام شد بابام منو بوسید و عذرخواهی کرد و با مادرم از اتاقم بیرن رفتد. همین الانم که دارم این خاطره رو منویسم یه کم جای آمپولها درد میکنه. ببخشید از اینکه طولانی بود. اگه خوشتون اومد خاطره اینجوری زیاد دارم می تونم بازم براتون بنویسم چون خیلی مریض میشم و بابام هم خودش آمپول هام رو میزنه . ……………………………………………………………………………………………………..   سلام به همهصباهستم قبلایه خاطره براتوگذاشته بودم الانم دارم مینویسم ایشالله خوشتون بیادداداشم دکتره من 21شهریوربابرادرم بودم تصادف کردیم داداشم دستش شکست منم پای راستم درداومدجوری بودکه اصلاپام نمیتونستم تکون بدم اختیارپام نداشتم انگارفلج شده بودم تاالان که دارم براتون مینویسم توبیمارستان بودم تازه مرخص شدم گفتم بیام سری بزنم الان پام بهترشده هرچی دکترمیومدازمایش میدادم فایده ای نداشت تااینکه یه دکتربرام معرفی کردن وبابیمارستان هماهنگ کردن اومدمنومعاینه کردگفت امپول برات مینویسم هرسه روزی دوتابزن اگرخوب نشدی داروهات تغیرمیدم منم ازامپول میترسیدم گریه کردم گفت فایده نداره حتمابایدبزنی مجبور شدم امپولاشم قوی بودن توبیمارستان یاداداشم برام میزدیاهمکاراش بیشترخانوم میومدچون اصلاخوشم نمیادمردبهم بزنه اخه خجالتیم وقتی میومدن یکساعت طول میکشیدراضی بشم امپول بزنم مادیگه راضی شدیم امپولاروزدم ولی خیلی جیغ میزدم خیلی دردداشتن الانم دوتاامپول اخری رودارم بزنم الانم دوباره جیغ میزنم اخه خیلی درددارن ازبس که امپول زدم جاشون دردمیکنه امپولای اخری دیگه نمیزاشتم بزنم خانوادم اسرار میکردن باورتون نمیشه دونفری میگرفتنم تاامپول بزنم الانم دارم خیلی اسرارمیکنم که نزنم داداشم میگه این همه مدت صبرکردی این دوتاهم بزن تاتموم بشه دیگه دارم راضی میشم امپول بزنم خداروشکردیگه امپولم تموم شدازشرش راحت شدم الان پام بهتره ببخشیدسرتون درداوردم برام دعاکنید ممنون …………………………………………………………………………………………. سمانه خانوم گل: من یه داداش بزرگتر دارم که بلده آمپول بزنه یه دو هفته پیش شدید سرماخوردم مامان و ببام رفته بودن شهرستان با اداداش رفتیم دکتر برگشتیم تو اتاق بودم که داداش صدام زد من 14سالمه رفتم پیشش دیدم داره چند تا آمپول آماده میکنه گفتم داداش با من کاری داشتی گفت عزیزم بخواب آمپولاتو بزنم گفتم میشه بعدا بزنم گفت نه قربونت برم باید زود خوب بشی منم با خجالت خوبیدم و داداش با چهار تا آمپول اومد بالا سرم شلوارم دادم پایین سمت راستو پنبه کشید و امپول اولو زد اونو در آورد و آمپول دومو سمت بعدی زد بعد وقتی آمپول سومو زد خیلی دردم اومد گفتم اییییییی بعد گریم گرفت ولی خیلی آروم داداش آمپولو که کشید بیرون گفت قربونت برم داری گریه میکنی ؟؟؟؟گفتم چیزیم نیست داداش گفت آماده ای آخریو بزنم گفتم آره پنبه کشیو و آخری رو زد بعدش کلی قربون صدقم رفت برام حوله گرم گذاشت . شبم گفت دو تای دیگه باید بزنم دوباره دراز کشیدم و آمپولارو زد . ولی خیلی ازش خجالت کشیدم شاید اگه مامانم بود انقدر خجالت نمیکشیدمفرداش با داداش رفتیم بیرون و اومدیم داداش گفت سمانه جان بیا دراز بکش آمپولاتو بزنم منم دوباره دراز کشیدم اکل سمت راست زد و آمپولو فرو کرد دومیرو چپ زد . دوباره برای سومی پنبه کشید گفتم داداش دیگه بسمه تروخدا گفت آرومباش گلم اینا رو بزنی دیگه تموم میشه میمونه برای فردا سومی رو زد و آخری هم سمت دیگه زد بقیه آمپولامو هم فردا و پس فرداش زدم خیلی دردم اومد . خداحافظ خیلی دوستتون دارم لطفا خاطره منو هم بزازارید امیدوارم همیشه سالم باشید و احتیاجتون به دکی نیفته ........................................................................................................

[ شنبه شانزدهم فروردین 1393 ] [ 9:57 ] [ حامد ]

[ ]

*سارينا جون *
سلام به داداش حامدوبقیه دوستان
ساریناهستم24ساله یه خواهرویه برادربزرگترخودم دارم خواهرم ازدواج کرده شوهرش پزشکه برادرمم داره برای پزشکی میخونه هفته قبلی سرماخورده بودم رفتم خونه خواهرم که شوهرش متین باشه معاینم کنه معاینم کرد گفت بایذامپول بزنیدمنم ازامپول میترسم دشمنم امپول زدنه برام نوشت خواهرم رفت ذاروهاروگرفت اومدخونه گفت بده متین برات بزنه گفتم نه میرم درمانگاه دوستم برام بزنه خواهرم اسرارکردمنم که خجالتی بودم مجبوربودم قبول کردم رفتم تواتاق متین اومدگفت اماده ای گفتم اره دوتاامپول زدم خیلی دردم گرفت ولی مچبوربودم ابروم نره چیزی نگفتم گذاشتم تاامپولابزنه زدبعددیگه اورفت گریه کردم دیگه باگریه خابم بردخابیدم بعدبلندشدم رفتم خونه خواهرم گفت کجامیری بمون یه امپول دیگه داری گفتم نه میرم خونه رفتم خونه مامانم پرسیدحالت خوبه گفتم اره دیگه شام خوردم رفتم تواتاقم فرداظهرخواهرم خونه دعوت بودن اومدن غذاخوردیم هنوزحالم خوبه خوب نشده بودبعدازغذامتین اومدداخل اتاقم گفت اماده ای امپول اخری بزنم گفتم نه چون نمیخام بابام اسراکردمجبورشدم امپول زدم ولی خیلی دردداشت گریه کردم متین میگفت زشته دختربزرگی مگه بچه ای این کارارومیکنی منم حرصم گرفته بودنمیتونستم چیزی بگم فقط گریه میکردم حالابعضی موقع وقتی میبینمش چیکارکردمه خندم میگیره
ببخشیدطولانی بودایشالله که خوشتون اومده باشه
منتظرنظرتون هستم.

[ جمعه پانزدهم شهریور 1392 ] [ 16:30 ] [ حامد ]

[ ]

*ساراجون*
سلام من 12سالمه . دو سه روز پیش حالم بد بود با مامانم رفتیم دکتر دکتره 4تا آمپول بهم داد و گفت دو تاشو الان بزنم دو تاشو عصر مامانم گفت بریم تزریقات ولی من قبول نکردم و بهش گفتم بریم خونه دایی امپولامو بزنه رفتیم خونه دایی خونه بود ماجرا رو براش تعریف کردم و گفت پس برو تو اتاقت حاضر شو تا بیام آمپولاتو بزنم عزیزم منم رفتم رو تختم خوابیدم و دایی با دو تا آمپول اومد و آمپولا رو آماده کرد شلوارمو دادم پایین و گفتم دایی خواهشا یواش بزن دایی هم گفت چشم من که راضی نیستم تو دردت بیاد پنبه کشید سمت راست و آمپولو آروم فرو کرد من هیچوقت موقع آمپول زدن تکون نمیخورم فقط دردم اومد آروم گریه میکنم این آمپوله هم خیلی درد داشت واسه ی همین من گریم گرفت ولی نه بلند بلند . وقتی آمپول اول تموم شد دایی کشید بیرون و آمپول دوم رو سمت دیگه زد این هن خیلی درد داشت وقتی کشید بیرون بوسم کرد و گفت عزیز دلم گریه نکن دیگه عوضش زود خوب میشی . بعد از ظهر دایی گفت سارا جان میخوای آمپولاتو بزنم من قبول کردم و دراز کشید دایی آمپولامو زد خیلی درد داشتم ولی گریه نکردم وقتی تموم شد دایی بغلم کرد و گفت آفرین چه دختر شجاعی . منم دایی رو بغل کردم و از تشکر کردم شب حالم خیلی بهتر بود . وبلاگ خوبی دارید خواهشا خاطره ی منو هم بذاری

[ دوشنبه یازدهم شهریور 1392 ] [ 16:42 ] [ حامد ]

[ ]

نرگس جون
سلام به آبجي هاي گل خودم

نرگس خانوم برامون خاطره گذاشته....نخونيد از كفتون رفته ها! از من گفتن بود

سلام میخوام خاطره آمژول زدنمو براتون بگم من 21 سالمه و به شدت حتی تو این سن هم از آمبول میترسم یک ماه بیش به خاطر عفونت ریه هام مجبور شدم برم دکتر آخه بعد از سه روز مخفی کردن دیگه لو رفته بودم خلاصه اینکه با شرط و شروط قول با نیما برادرم رفتم دکتر موقعی که رفتیم تو یه آقای دکتر خیلی بد آخلاق و خشک نشسته بود تا دیدمش دیگه ترسم بیشتر شد هر چی ازم میبزسید میگفتم نه ولی نیما فوری میگفت بله آقای دکتر همینجور که شما میگید خلاصه خیلی از دست نیما عصبانی شدم اومدم بیرون و باید از ریه هام عکس میگرفتم و آزمایش و اینجور کارا با عکس و ازمایش مشکلی نداشتم خدارو شکر به خیر گذشت منم خیلی خوشحال بودم که آمبول ننوشته فداش که جواب آزمایش ها آماده شد نیما رفت جوابو گرفت و بدون حضور من که اصلا حال خوشی نداشتم به دکتر نشون داد و دکتر بیماری رو به نیما توضیح داد که زیادی هم شلوغش کرده بود 6 تا آمبول و قرص و دارو نوشته بود

تا اینکه اومد خونه و بهم گفت داروهاتو گرفتم اوضاعت خوب نیست باید همه امبولاتو بزنی منم اصلا به حرفش اهمیت ندادم و فقط قرصارو خوردم و خوابیدم دیدم دست بردار نیست حسابی گیر داده تحدیدم میکرد بد جور منم که از نیما حساب میبرم راستش با تحدید آخری که خیلی کارساز بود آماده شدم رفتیم درمانگاه قبض گرفتیم و تو نوبت بودیم من همونجا استارتشو زدم و اشک اومده بود تو چشمام از طرف دیگه روبه روی اتاق تزریقات بودم و اون تخت کذایی رو میدیدم هر چی به نوبتمون نزذیکتر میشد قلبم بیشتر میزد بدنم یخ کرده بود آخه بیشتر هم به خاطر این بود که توی بچگیم از آمبول زدن خاطره بد دارم یه اتفاق بد افتاد بگذریم بلاخره نوبت ما شد و همین که اسممون رو خوند کلی التماسش کردم که بریم نیما هم که اصلا توجه نمیکرد اینجور مواقع خودشو میزنه به اون راه رفتیم تو قرار شد که سه تاشو امروز بزنم سه تاشو فردا با از ترس نمیتونسنم راه برم نیما دستمو گرفت برد روی تخت نشوند

و دیگه حسابی گریه میکردم نیما بهم میگفت خجالت بکش مگه بچه ای همین حرفش بیشتر اعصابمو خورد میکرد خام تزریقاتی گفت اماده شو این کلمه دیگه یعنی راه گریزی نیست نیما خوابومندم روی تخت شلوارمو یکم داد بایین خانومه اومد با سه تا امبول میدونم یکیش بنیسیلین بود بقیشو نمیدونم تست هم که انجام دادم مشکلی نداشت نیما اومد زیر گوشم گفت آبروریزی نکنی باتو شل کن نفس عمیق بکش دردت نمیاد اومد بالا سرم ایستاد خانومه هم اومد شلوارمو بیشتر کشید بایین و بنبه رو کشید خودمو سفت کردم چند بار ضربه زدد و گفت شل کن تا اینکه سوزنو فرو کرد همین که سوزن رفت منم دیگه بلند بلند فقط گریه میکردم هیچی نمیشنیدم و به شدت بامو تکون میدادم دیگه نیما به خواست خانوم تزریقاتی اومد بامو محکم گرفت دو تای دیگه رو هم زد فردا هم به همین منوال بود ولی چون خیلی اذیت شده بودم بعدا نیما بهم گفت که موقعی که من گریه میکردم چقدر ناراحت بوده و برای اینکه خوشحال بشم برام هدیه خرید . این بود خاطره من ببخشید اگه طولانی و خسته کننده بود مرسی میبوسمتون امیدوارم خوشتون بیاد

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 19:16 ] [ حامد ]

[ ]

خاطره از زهرا جون
سلام عزيزان. خوبيد؟ سلامتيد؟ منم خوبم. اميدوارم  نازنين اذيتتون نكرده باشه. البته واقعا زحمت كشيد توي اين مدت. الانم رفته مسافرت و حسابيم سرما خورده بخاطر همين اونم نتونست بياد جواب كامنتارو بده.

دست همه اونايي كه ميان وبم درد نكنه من خيلي خوشحال ميشم و تا اونجايي كه بتونم بهشون سر ميزنم. خاطره جون اگه من اين مدت نميومدم وبت بخاطر اين بود كه بيمارستان بودم و قبلشم واقعا سرم شلوغ بود. اما بازم عذر ميخوام عزيزم

زهراجون خيلي ممنون بخاطر خاطره زيبات. براي چي بايد اسمتو تغيير بدم عزيزم؟ تا حالا هر چي خاطره گذاشته شده به اسم همون كسي بوده كه خاطره گذاشته

خوب بريم سر خاطره:

منم ميتونم خاطره مُ بگَم تا بنويسين؟!؟پس ياعلي:)
من الان ١١ سالمه و خيلي كم سرمـآ ميخورم ولي وقتي بخورم{!}پارسآل نزديكاي اذر بود كه دوست مريضم اومد خونمون و شب هم موند،منم حساس روي اينكه سرما نخورم،هي ازش فاصله ميگرفتم و كنارش نمينشستم!شب بعدشب كه احساس كردم گلوم ميسوزه[بدبختيم از همونجا شروع شد]هي ميخواستم به روي خودم نيارم كه آمپول نزنم ولي يه دفه لرزم گرفت و هر چي داداشام و مامانم روم پتو و بالشت و..مينداحتن،لرزم قطع نميشد!بالاخره به اصرار همه رفتم دكتر[:((]و هي قبلش به مامانم گفتم بهش بگه آمپول نزنه!دكترم گفت ميتونه آمپول بزنه؟!؟من تنم لرزيد ميخواستم بگم نه،ولي مامانم زودتر گف:اگه لازم باشه،ميزنه.!منم ميخواستم خودمو بكشم..:((هي وقتي ميخواستيم بريم داروخونه،ببه مامانم ميگفتم:مامان تروووو خدا و هي گريه ميكردم:(((((((((هي هم خانوما ميگفتن چي شده چرا گريه ميكني؟!؟منم نميتونستم خودمو جم كنم از گريهــ؛(رفتم بهه زوور رو تخت دراز كشيدم و شلوارمو كشيدم پايين و خانومه آمپولو فرو كرد و هيي جيييغ ميزدم ميگفتم:آروم،كردييي تو استخووون پام{پيني سيلين بود. كثافط!}بعد تا تموم شد و خواستم بلند شم،مامانم كمرمو گرفت تا دوباره بخابمُ دوميه رو هم زد اين دفه گفتم ايشالللللللللله بمييري دكتر:)وقتي زد،به مامانم گفتم عاخه مامان تو گفتي يكي:(((مامانمم گفت ميخوايي كولت كنم؟!؟بعد زنگ زد به داداشم كه ماشينمونو بياره:((وااي پام داشت منفجر ميشد،هي گريه،گيه،گريه:(تازه بعدش فهميدم ٣ تا آمپول بوده و مامانم هم يكي ديگه خودش ميزنه!!واااااييي خدا ميخواستم خودكشي كنم خدااااا،پامـو سفت كرده بودم و چون نميتونستم بگم بميري مامان{:)}ميگفتم:ايشالله سازنده آمپول لت و پار بشه ايشاالللله؛))
واي بهش فكـر ميكنم حـآلم خرآب ميشه اصن


اميدوارم به اسم خودم بزارين تو وبلاگتون:)مرسي

[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 17:2 ] [ حامد ]

[ ]

صبا جون...

سلام به داداش حامدوبقیه دوستان
اسم من صباست 22سالمه به شدت ازامپول میترسم یه داداش ازخودم بزرگتردارم به اسم سامان که دکتره این خاطره برمیکرده به زمستونی که گذشت تویه روزهوای سردبادوستام قرارگذاشتیم بریم بیرون رفتیم جای شماسبزخوش گذشت احساس کردم میخام سرمابخورم شب بودرفتم خونه دوش گرفتم شام خوردم دیدم حالم خوب نیست رفتم توی اتاقم خابیدم تاچندروزخودم سرحال میگرفتم تاداداشم ازم نفهمه ولی فهمیده بودبهم میگفت بیا معاینت کنم ولی زیبارنمیرفتم تااینکه یه روزحالم خیلی بدشد مامانم اومدتواتاقم دیدحالم خوب نیست زنگ زدبه داداشم اونم سریع اومدبادیدنش گریم گرفت اومدمعاینم کرد چشمتون روزبدنبینه برا5تاآمپول نوشت رفت گرفتش اومد وقتی اومدتواتاقم باسه تاامپول گنده مامانم باهاش اومد داخل گفت اماده شوامپولات بزنم اسرارکردم فایده ای نداشت مجبورشدم مامانمم پیشم بود دستای مامانم گرفته بودم گریه میکردم اولی زدم کولی بازی دراوردم مامانم میدید دردم میگیره گریه میکنم به داداشم گفت یکیش کافیه داداشم گفت نه بایدسه تاشوبزنه برای شبشم داره داداشم نزاشت مامانم پیشم بمون مامانم کردبیرون من موندم دوتاامپول وداداشم خیلی اذیتش کردم نمیزاشتمش برام بزنه خودم سفت میگرفتم تااینکه داداشم عصبانی شددادزددیگه حل شدسه تاامپول زدم دیگه خابم برد بلندشدم یه کم حالم بهتربود تاشب رفتم توآشپزخونه شام بخوریم وقتی خوردم تموم شدداداشم گفت که بروتواتاقت تابیام دوتای بعدی بزنم تموم بشه تازودترخوب بشی دوباره گریه کردن والتماس کردنم شروع شددیگه بابام داداشم اومدن تواتاقم که آمپولم بزنم به بابام التماس کردم که نزنم بابام گفت اگردردت اومدم نمیزارم بزنه من گفتم دردم میادمیترسم تامنوراضی کردمن اولی زدم کلی جیغ زدم گریه کردم اخی خودم سفت گرفته بودم دردم اومدبابام دبدکه دردم اومده دیگه نذاشت اخریه بزنم داداشم گفت آخریه ویتامینه است بابام گفت اشکالی نداره خوب نشد خودم میارمش که بزنه دیگه بعداز4تاآمپول خوب شدم خداروشکر
ببخشیدزیادبودوسرتودرداوردم وبی مزه بوداینم خاطره من بود.

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 16:36 ] [ حامد ]

[ ]

بهار جون خودم
واي بچه ها الان داشتم يه چرخي اين دور و برا ميزدم ديدم اي واي  بهااااااااااااااااااااااااار خوب؟ خاطره گذاشته حامد بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق  نذاشته اين خاطررو ميبينيد من چه با معرفتم؟! زودي گذاشتمش

ولي بهار جون خيلي كوتاه تعريفيدي... من اگه جاي تو بودم هيجان بهش ميدادم در حد بنز تازه اين خاطره درمورد آمپولم نبود بود؟! ولي كلا باحال بود. واي چقدر بود بود ميكنم بريم خاطره جالب بهار جون و دوقلوهاشونو بخونيم ديگه

سلام من یه دختر 15 ساله هستم دو تا داداش دو قلو دارم دوماهه هسن دوشب پیش مریض شده بودن بعد منم که یه دونه دخترم هیچکسم نبود که بچه ها رو با مامانم ببره دکتر داداش بزرگم 5 سالشه من دختر اولم خلاصه رفتیم دکتر نوبت ما که شد رفتیم داخل بعد داداشمم با هامون اومد بعد دکتره خیلی شوخ بود اونقدر شوخی میکرد یعنی کلی خندیدیم دیگه این داداشم خجالتیه تو اتاق دکتر کلی پوستر و عکس واینها بود این داداشسم داشت نگاه من و مامانم هم کارمون تموم شد رفتیم فک کردیم که دنبالمون داره میاد نگو تو اتاق دکتر نشسته بود ما یکم از مطب ذکتر دور شده بودیم که فهمیدیم داداشم نیست بعد من برگشتم حالا میبینم اقا داداش با کلی بغض رو صندلی کنار دکتر نشته یعنی تا رفتم خودشو انداخت تو بغلم کلی گریه یعنی اون شب واقعا جالب این داداشم رو میدیدی ............

این بود خاطره من دیگه

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 12:48 ] [ حامد ]

[ ]

*پرنسس نازي*
واي پرنسس! از بچگي آرزوم بود پرنسس باشم ولي نه بابام پادشاه بود نه مامانم ملكه. دلم ميخواست كله سيندرلا رو بكنم بدم دستش بي شعور الكي الكي رفت توي قصر

آهان الان بايد خاطره تعريف بكنم. اين خاطره مال خواهرم نگينه چون ديروز دعوامون شد تصميم گرفتم امروز آبرو براش نذارم

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه نگين خانوم زشت بود كه آنفولانزا گرفته بود. مامان باباي نگين خانوم نميذاشتن خواهر گلش(منا ) بره پيشش. چون حال نگين بد بود آمپولا شو توي خونه ميزد. نگين بر عكس من اصلا از آمپول نميترسه(خوش به حالش) دلم ميخواست برم نگاه كنم ولي مامان و بابا نميذاشتن. يه جمعه از صبح تا شب داشتم التماس ميكردم بابا تقريبا زود راضي شد ولي مامان مگه راضي ميشد؟؟؟ همش ميگفت زشته. فلانه. بيسانه. خلاصه مامانو هم راضي كردم. شب با كلي ذوق و شوق دم در اتاق نگين وايساده بودم منتظر بابا. وقتي منو ديد زد زير خنده و برام ماسك زد و كلي تاكيد كرد كه دور وايسم. داد زدم:مامان تو هم بيا من استرس ميگيرم. واي حالا دوباره مامان ناز ميكرد بعد از كلي التماس كردن ممان هم امد. كلا ما خانوادگي ميريم. به اين ميگن اتحاد! موقع آمپول زدنش كه شد من هيچي نميديدم. هي بالا پايين ميپريدم و ميگفتم: من هيچي نميبينم. نگينم عصبي شد گفت: انگار اومده سينما. اينقدر دم ميخواست دردش بگيره جيغ بزنه و گريه كنه ولي ميدونستم اين آرزومو بايد دوووووووووووور از جونم به گور ببرم. بابا همينطور كه ميخنئديد منو نشوند كنار خودش. من: بابا به  چي ميخندي؟ بابا: به اينكه اگه خودتم ميخواسي آمپول بزني بازم ذوق داشتي؟ رومو كردم اون طرف يني قهرم ولي ناز من خريدار نداره. فقط نگين. ايششششش  ايشالا با يه كچلي ازدواج كنه از دسش راحت بشم. بابا آمپولو آماده كرد. نگين ميخواست آمپول بزنه من داشتم از ترس پس مي افتادم. من: بابا جون نگين يواش بزن (حالا از خدام بود دردش بگيره ها ولي عادت داشتم اين جملرو بگم) بابا خنديد و هيچي نگفت

بابا پد رو كشيد و آمپولو يواش فرو كرد. دلم ضعف رفت با صداي بلند گفتم:آيييييييييييييييييييييي و دستمو گذاشتم رو صورتم كه نبينم. حالا نگين هيچيش نبود من داشتم غش ميكردم. از سر جام بلند شدم ميپريدم و التماس بابا ميكرم كه بسشه....گناه داره...دردش ميگيره و ... كه تنها عكس العملشون خنديدن و حرص دادن من بود. بعد از اولين آمپول بابا خواست منو بوس بكنه كه پريدم تو بغل مامان و گفتم: به من دست نزن. آمپولي شدي بالا. تا دستشو نشست نذاشتم بوسم كنه. براي دومي رومو كردم اونطرف و يواشكي برميگشتم نگاه ميكردم يه بارش وقتي برگشتم دلم ريش ريش شد و جيغ زدم همون موقع نگين دردش گرفت و آخ گفت (واي دلم خنك شد)

بابا با داد گفت: نازنين برو برون اينقدر حواسمو پرت نكن. منم خيلي زورم گرفت بخاطر همين رفتم جلو و تو گوش بابا كلي جيغ بنفش كشيدم از عمد اونم دستش بند بود نميتونست كاري بكنه مامانم كه از اولش داشت ميخنديد و توجهي به بابا يبيچارمون نميكرد. وقتي تموم شد بابا دستمو گرفت و به نگين گفت: نگين با اجازت دو تا از آمپولاي تقويتيتو ميزنم به نازنين. منم زود باور دوباره اينقدر جيغ زدم كه ديگه مامان نجاتم داد بعدم فهميدم اصلا تقويتي اي دركار نبوده!

خيلي باحال بود نه؟ ايول به خودم بخندين از نگين

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 13:4 ] [ حامد ]

[ ]

خودم # نازي خانوم گل گلاب
سلام فعلا كه حامد نمياد و مديريت اينجا هم كه دست منه (واي خيلي كيف ميده) به قول حامد: خر مال اونه كه سواره. الانم اينجا مال منه نه؟! تصميم گرفتم يه خاطره ديگه از خودم بذارم.


رها خانوم من از هيچكس خجالت نميكشم حامد كه ديگه  جاي برادرمه

اينو هم بخونه فقط شايد دعوام كنه (به درك ) ولي هيچوقت چيزي نميگه

كه خجالت بكشم


چن وقت پيش دل داشتم شديييييييييييييد. نميدونم چم شده بود مامانم هم فكر ميكرد عادت ماهيانه شدم كاريم نداشت.  بعد از دو روز شك كرد و گفت : دقيقا كجاي دلت درد ميكنه؟ منم دست گذاشتم همونجايي كه درد ميكرد. فرداش مدرسه نرفتم و با مامان بابا رفتيم دكتر. براي معاينه دكتر هر كاري كرد نذاشتم به شكمم دست بزنه و خودم نشونش ميدادم اما اون راضي نشد و گفت اگه نذارم درست معاينم كنه ميفرستم سونوگرافي. مامانم هم براي اينكه من كاريش نداشته باشم گفت سونوگرافي آمپول ميزننو خيلي درد ميگيره منم كه سه سوت راضي شدم. بعد از اينكه دكتره دل و روده منو له كرد گفت عفونت روده داري و همش مال هله هولس كه اين حرف با اخماي مامان بابام همراه شد.  بعدم نشست تند تند دارو نوشتن. من و مامانم روي نيمكتاي داروخانه نشستيم تا بابا دارو هارو بخره. ميدونستم دوتاييشون خيلي ناراحتن بخاطر همين هيچي نميگفتم. ميدونسم اگه دوباره وراجي كنم بابا ميزنه به سيم آخر. بابا دارو رو گرفت و راه افتاد كه من نميفهميدم كجا داره ميره. رسيديم به دري كه روش نوشته شده بود: تزريقات و پانسمان. قلبم افتاد كف پام. (واي خدا نوكرتم چكار كنم؟) نشستيم روي صندلي تا نوبتمون بشه. من:مامان ميشه نگين برام بزنه؟ مامان : نه. من:چرا؟! مامان: نازنين تو نميتوني يه دقه ساكت بشيني؟ درضمن خودت دليلشو ميدوني. من: نميدونم مامان    با اخم دوباره نگام كرد. خوب راس ميگفت نگينو اينقدر اذيت ميكردم آخرشم نميزدم!

يه دختر جلوم بود كه اونم با چشم گريه برگشت تازه اون اداي دختراي شجاعم درمياورد! خلاصه من رفتم رو تخت دراز كشيدم. زيپمو باز كردم و شلوارمو يه كوچولو كشيدم پايين. خانومه كه مثه مير غضب بود اومد بالاي سرم و تاكيد كرد اگه تكون بخورم محكم ميزنه. سمت راستمو الكل كشيد كه مامانم بهش گفت اگه ممكنه توي اون يكي بزنيد. ديروز با اسكيت خورده زمين. اونم پاي ديگمو الكل كشيد و فرو كرد منم تكون خوردمو سفارشات مامانم يادم رفت. اشك ميريختم و التماس ميكردم كه تمومش كنه. دستشو گذاشت رو رونم و تمام موادو خالي كرد و كشيد بيرون. به معناي واقعي زير دستش داشتم جون ميدادم. با اين كه خعلي دردم گرفت ولي خدارو شكر كردم كه دلم خوب ميشه. چون دردش خيلي وحشتناك بود. وقتي رسيديم نگين كلي خنديد و گفت مثه پنگوئن راه ميرم منم كلي زدمش!

خوب اميدوارم خوشتون اومده باشه

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 14:22 ] [ حامد ]

[ ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه