بچه ها لطفأ خاطراتتونو خصوصي نذارين تا بتونم آپ كنم. اي بابا. كچل شد وبلاگم خب....
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1392ساعت 21:52  توسط امیر
|
سلام دوستاي گلم... من برگشتم...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391ساعت 12:45  توسط امیر
|
دیروز صبح حالم بد شده بود تصمیم گرفتم آمپول بزنم. امروز صبح از داروخونه ی بیمارستان کارآموزیم یه ب کمپلکس خریدم و ظهر اومدم خونه و گذاشتمش روی کتابخونم تا بعد از افطار بزنمش. دوتا سرنگم کنارش گذاشتم که یکی 2میل بود یکی 5میل. چون ب کمپلکس 2میله با سرنگ خودش زدم. جاتون خالی افطار کردم و اومدم تو اتاقم درو کلید کردم شلوارمو در آوردم رفتم جلوی آینه با خودکار رو باسنم خط کشیدم و نقطه ی تزریقو پیدا کردم البته با 4 انگشت هم میتونستم ولی اونجوری واسم جالب تر بود. کسایی که میخوان بدونن قاعده ی 4انگشت رو اینجوریه: انگشت شست تونو بذارین رو استخون لگن تون زیر شکم. بعدش 4انگشت تونو بذارین رو باسنتون تو همون حالت. اون منطقه ای که 4انگشت پوشش میده میشه تزریق کرد. خلاصه جلوی آینه که خط کشی کردم، سرنگ دو میل رو برداشتم باز کردم و آمپولو شکوندم و کشیدمش تو سرنگ. از استرس و هیجان دستم میلرزید آخه تا حالا به خودم نزده بودم. هواگیری کردم و سوزنشو سفت کردم و پنبه الکلو برداشتم و اومدم رو تختم دراز کشیدم. شورتمو دادم پایین پنبه رو کشیدم رو باسنم و سوزنو گذاشتم روش و با یه حرکت نرم و سریع فرو کردمش.اجازه دادم 2؛3 میلی مترش بیرون باقی بمونه. یه سوزش کوچولو اون اولش داشتم بعد دیگه اصلأ درد نداشت. برای اینکه بفهمم رو رگ زدم یا نه آسپیره کردم یعنی پیستون سرنگو یه مقدار بالا کشیدم تا دوتا حباب هوا اومد توش و فهمیدم درست زدم آخه اگه خون بیاد داخل سرنگ باید آمپولو عوض کرد. باسن چپم زدم. با دست راستم سوزنو نگه داشتم و با دست چپم موادشو خیلی آروم تزریق کردم، آخراش خیلی کم دردم اومد و 2تا حبابو تزریق نکردم و پنبه رو گذاشتم کنار سوزن و کشیدم بیرون و یخورده ماساژ دادم و بلند شدم. فقط عوارض و بدی ب کمپلکس اینه که تازه دردش بعد از تزریق شروع میشه و جاش سفت میشه. ولی خیلی خوشحالم.
+
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 0:46  توسط امیر
|
سلام. قابل توجه بچه هایی که تشنه ی خاطره ن، امشب خودم بخودم میخوام ب کمپلکس بزنم بعد از افطار...خاطره شم واستون مینویسم، منتظر باشید.
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1391ساعت 14:40  توسط امیر
|
روزهای جلابخش دلهای شکسته و خسته، ماه سلام فرشتگان و قربانی گناهان در راه است... محتاج دعای خیرم...التماس دعا رمضان مبارک
+
نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت 14:51  توسط امیر
|
سلام بچه ها. خوبین گلای من؟ دیروز رفتم 3تا آمپول زدم! خدا نصیب نکنه. رفتم انجمن پرستاری و رفتم پیش تزریقاتیش که تا دیدم همون خانوم همیشگی نیست حسابی ترسیدم و فاتحه مو خوندم چون نمیدونستم خوب میزنه یا نه. رفتم جلو و سلامی گفتم و گفتم سه تا آمپول دارم و با تعجب نگام کرد و گفت ببینم آمپولارو بهش دادم و گفت برین تو. رفتم تو اتاق و نشستم رو تخت و اومد تو و گفت آماده شین، بخوابین. محل نذاشتم و همونجوری نشستم. آخه هنوز آمپولامو آماده نکرده بود. بعد از 1دقیقه پرسید آماده شدین؟ کمربند و دکمه های شلوارمو وا کردم و با ناراحتی گفتم ببببببله! وقتی اومد بالای سرم دراز کشیدم و گفت شلوارتونو بیارین پایین یذره آوردم پایین و دوباره خوابیدم؛ منتظر موندم خودش هرچقدر دوس داره شورتمو پایین بیاره ولی بهم گفت بیشتر بیارین پایین. با خجالت تا وسطای باسنم دادم پایین و دوباره خوابیدم تا شورتمو هرچقدر دوس داره خودش بیاره پایین. دیدم کاری نمیکنه و وایساده نگام میکنه اعصابم از این مسخره بازیاش و معطلیاش خورد شد و زیر پوشمو دادم بالا و شورتمو تا ته کشیدم پایین و اومدم رو آرنجم تکیه بدم و بخوابم که گفت راحت بخوابین منم رو دستم خوابیدم و منتظر موندم! پنبه رو کشید و یهو سوزنو فرو کرد و دردم گرفت ولی حرف نزدم. سوزنو درآورد و پنبه رو گذاشت و طرف چپ باسنمو پنبه زد و دومی رو هم زد که بدک نزد. بعد از تزریق گفت این پنبه رو نگه دارین خون اومده جاش، با دست چپم روشو نگه داشتم و با یه وضعیت بدی دراز کشیدم جوری که باسن راستم سفت شد! ولی وای بچه ها اومد ویتامین سی رو بزنه که 5میل بود. زد ولی چه زدنی. به محض اینکه موادشو خالی کرد پشت پامو رانمو باسنم شروع به درد گرفتن و سفت شدن کرد طوری که از درد لبمو گاز گرفتم و عرقم دراومد.چندبار گفتم اووففف آخخ و اون خانومه ک فهمید درد دارم گفت اگه درد دارین نفس عمیق بکشین، منم نفس عمیق کشیدم و دردش واقعا کم شد.برای اینکه کمتر دردم بیاد تزریقشو مرحله ای انجام میداد یعنی یذره میزد وامیساد دوباره میزد بعدش درآورد و گفت پنبه رو نگهدارین اینورم خون اومد من اینورم نگهداشتم و تو دلم گفتم آخه احمق وقتی بلد نیستی چرا آمپول میزنی؟ با چهره ی درهم کشیده ای پرسیدم این آخریه چی بود؟ گفت ویتامین سی بود سر سوزنشم بزرگ بود مقدارشم زیاد بود دردتون اومد گفتم اووفففف پدرمو درآورد و پاشدم نشستم دیدم پای راستم بدجور درد میکنه و عضلش گرفته. کفشمو پوشیدمو پنبه هارو از شورتم درآوردم و اومدم دستمو شستم و عرقمو پاک کردم و اومدم بیرون پولشو حساب کردم و گفتم عضله ی این پام سفت شده چیکارش کنم گفت یذره ماساژش بدین میخواین یخورده بشینین! پولو حساب کردم و گفتم نه دارم میرم بیرون؛ نمیخوام. لنگ لنگان اومدم بیرون یه قدمی زدم و اومدم کلاس پراتیک. بیشعور خیلی بد زد اونقدرم فهم و شعور نداشت که در اتاق تزریقاتو ببنده؛ یکی از دخترای کلاسمون منو دید همونجوری لخت. آدم خجالت میکشه خب! هنوزم جای آمپولام درد میکنه ولی خداروشکر دیگه آمپولام تموم شد!
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 14:10  توسط امیر
|
سلام جیگرای من. خوبین؟ امروز رفتم آمپول ویتامین ای مو زدم! داشتم میرفتم خونه ی پدربزرگم اینا آخه امروز میخواستیم به مناسبت تولدم خونشون شام بدیم. امیرجان 20 سالت تموم شد عزیزم! تولدت مبارک :-) خلاصه سر کوچشون یه مطبی هست که تعریف تزریقاتی شو از یکی از دوستام شنیدم ک گفت خانومه خوب تزریق میکنه دردت نمیگیره. منم رفتم توی مطب دو طبقه رفتم بالا وقتی رسیدم جلوی ورودیش خودمو تو آینه ای که اونجا بود دیدم و موهامو مرتب کردم و سرمو که چرخوندم دیدم یه خانوم منشی چاق و تقریبا 50 و خورده ای ساله نشسته پشت میز! باور کنین بچه ها وقتی دیدمش پام نرفت سمتش یعنی یجورایی خواستم برگردم اما دیگه دیر شده بود تو اون لحظه بهونه ای نداشتم خب. احساس کردم اگه برم پیشش بدجور آمپولو میزنه. هیبت داشت خانومه. ترسناک بود :-) رفتم جلو گفتم سلام میخواستم یه آمپول بزنم با یه چهره ی غمگین و خسته جواب سلاممو داد و گفت آمپولو بدین بمن و با دست سمت اتاق تزریقات اشاره کرد و منم رفتم توش و به محض ورودم بوی الکل توی بینیم پیچید و یجوری شدم اتاقش سه تا تخت داشت که بصورت یو شکل چیده بودنش و روشون پارچه ی سبز تیره کشیده بودن. رفتم نشستم رو یکیشون و بند کفشمو وا کردم و یخورده با کفشم ور رفتم و کمربند و دکمه های شلوارمو باز کردم و منتظر موندم تا خانومه بیاد. خلاصه ایشون با آمپولم تشریف آوردن و پرده ی اتاقو بستن و چراغ اتاقو روشن کردن و داشت میومد سمتم که دمر خوابیدم و پرسیدم روغنیه گفت آره بعد اومد بالا سرم پرسید اینور بزنم یا اونور؟ من که متوجه نشده بودم گفتم بله؟! 2باره تکرار کرد این طرف بزنم یا اونطرف؟ گفتم فرق نداره هرجور شما راحتین! آرنجمو گذاشتم رو بالشت و سرمو گذاشتم رو دستم و خانومه شلوارو شورتمو کشید پایین سمت چپ باسنمو پنبه الکلی کشید و گفت بسم الله... سوزنو یواش فرو کرد که یخورده سوزشم گرفت و لبمو فشار دادم و خیلی زود تزریقش تموم شد و گفت تموم شد و کشید بیرون و گفتم دستتون درد نکنه و بلند شدم پنبه رو که برداشتم دیدم جای آمپولم خونریزی داره پنبه رو گذاشتم دوباره روش. از دیروزیه بهتر نزد ولی بازم خوب بود اما فک نکنم دیگه پیشش بیام جو إش بهم حال نداد خیلی خشک و ساکت بود.
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر 1391ساعت 0:42  توسط امیر
|
باز دوباره سلام. یه راست میرم سر خاطره ی شیرین آمپول دیروزم: اولأ بگم امروز تولدمه پس تولدم مبارک. همونطور که شاید خونده باشین یهو به مغزم زد که همینجوری یه سری آمپول ویتامین بزنم، فقط یکبار! پریروز ب کمپلکس و ویتامین آ رو خریدم تا دیروز که میخوام برم کلاس انجمن پرستاری، همون پایینش که تزریقاتی هست بزنم، پیش همون خانومی که واکسن هپاتیتمو اون هفته زدم! خلاصه درسته که از آمپول تا حد سکته وحشت دارم اما چون میخواستم ترسم بریزه اینکارو کردم. با قرار دادن خودم توی موقعیت. بالاخره با دلی ترسان و دست و پای لرزان رفتم پیش اون خانومه رفتم جلو سلام کردم گفتم 2تا آمپول داشتم؛ گفت باشه! بلند شد و اومد پشت میزش تا برام فیش بنویسه. گفت آمپولاتون چیه؟ گفتم ویتامین آ و ب کمپلکس. گفت میشه ببینم؟ از توی کیفم درآوردم و بهش نشون دادم ازش پرسیدم میشه این دوتا رو مخلوط کنین؟ گفت نه این 2تارو نمیشه ولی اگه ب 12 بود میشد دوباره پرسیدم روغنی ان؟ یخورده نگاشون کرد و گفت نه عادیه. بعد اسممو نوشت و گفت برین بخوابین من الان میام گفتم چشم و اومدم تو اتاق تزریقات که فقط اندازه ی 2تا تخت جا داشت.کیفمو گذاشتم رو صندلیش و گفتم شاید درو نبنده و من از بیرون معلوم بشم؛ روی تختی نشستم که پشت در بود چند لحظه بعد بلند پرسیدم کفشامو دربیارم؟ گفت بعععله ولی اگه سختتونه ملافه رو تا بکنین پاتونو بذارین روش گفتم نه مشکلی نداره و شروع کردم بند کفشمو وا کردن که با پلاستیک آمپولام اومد تو اتاق و درم بست. بمن گفت برین رو اون تخت که روشن ترم بود! بلند شدم و رفتم دوباره رو تخت نشستم شروع کردم سوالای دری وری پرسیدن. واکسن هپاتیتو نمیشه به باسن تزریق کرد؟اون درحالیکه داشت هردوتا آمپولامو آماده میکرد و پشت پرده بود گفت نه دیگه. گفتم اومده بودم همین واکسنو پیش شما تزریق کردم گفت کی؟ گفتم 1هفته پیش مزاحمتون شده بودم. گفت خواهش میکنم مراحمین میبینم چهره تون آشناست پس بچه های انجمن هستین! گفتم بله. از پشت پرده با آمپولام اومد بیرون رفت سمت کمد تا پنبه الکلی برداره و گفت دراز بکشین منم دکمه های شلوارمو کمربندمو باز کردم با قلبی که از استرس و ترس مث یارو داشت میزد خوابیدم! اومد بالا سرم و گفت شلوارتونو میکشین پایین؟ گفتم ببخشید گفت خواهش میکنم شلوارمو دادم تا وسطای باسنم پایین و گفتم کافیه؟ گفت آره. یذره زیرپوشمو از شورتم درآوردم و خودش شورتمو از سمت راست باسنم یذره داد پایین و وقتی پنبه الکلی رو 6؛7بار کشید تموم بدنم از ترس با هر ضربان قلبم یه لرزش کوچیک میکرد. سوزنو که حس کردم داشتم از ترس میمردم و آماده بودم که یه آی بلند یا یه جیغ توپ سر بدم آبروی خودمو ببرم،ولی وقتی فرو شدنشو تزریق موادشو حس نکردم دلم بالا اومد. وقتی سوزنو فرو کرد شروع کرد به خاطره تعریف کردن که یروز یه خانومی اومد گفت الکل زیاد بزن من گفتم چرا مگه واسه بی حسیش میگفت؟ گفت نمیدونم. پرسیدم این الان ب کمپلکسه؟ گفت آره و درآورد بدون اینکه هیچ دردی رو احساس کنم یا حتی چیزی بفهمم.گفتم دکتر روز تولدم چه بلایی گرفته سوراخ شدم! خندید و گفت إ؟ تولدتونه؟ تولدتون مبارک. کلی تبریک گفت! تشکر کردم و طرف چپ باسنمو لخت کرد و ویتامین آ رو زد گفت این یکم روغنیه گفتم یعنی چی درد داره؟ گفت حالا من آروم میزنم ببینم چی میشه! ولی اینارو گفته بود که منو بترسونه. هی چندثانیه به چند ثانیه میپرسید درد داری؟ میگفتم نه. گفت آخه هنوز نزدم درحالیکه سوزن تو بود و داشت تزریق میکرد،دوباره گفت حالا چی درد داری؟ با لبخند گفتم نه وقتی دیگه درآورد و پنبه رو مالوند با خنده گفت حالا چی؟ با خنده گفتم دیگه درآوردین که. شورتمو کشید بالا و رفت و ازش تشکر کردم گفتم دستتون واقعأ سبکه مرسی. هیچی نفهمیدم! بلند شدم رو تخت نشستم و شلوارمو مرتب کردم و کفشمو پوشیدم و بخاطر اینکه پسر خوبی بودم و گریه نکردم :-) رفتم بیرون جاتون خالی یه ایستک انگور گرفتم یه بستنی لیوانی خوردم 3تا بازی خریدم امتحان پرستاری مم 20 شدم. اما 4تا آمپول دیگه هم خریدم که 2تاشو وقتی 1شنبه اومدم انجمن بزنم. این آمپولا عبارتند از: ویتامینهای ب 12،سی، ای و کا. فقط جای آمپول ب کمپلکسم سفت شده که از عوارض خود آمپوله. واقعا دست این خانومه درد نکنه خدا حفظش کنه خداییش هیچچچچچی نفهمیدم.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 9:49  توسط امیر
|
سلام همین الان آمپولامو زدم. اصلا هم درد نداشت! چه پسر شجاعی. ماشالله :-) فقط اون طرفی که ب کمپلکس رو زدم یذره سفت شده و سنگینه! خانومه عالی زد هیچی نفهمیدم همشم اذیتم میکرد هی میپرسید درد داری میگفتم نه میگفت آخه هنوز موادشو نزدم درحالیکه داشت میزد و وقتی کشید بیرون پرسید حالا چی درد داری با خنده گفتم نه و بلند شدم و تشکر کردم!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1391ساعت 16:18  توسط امیر
|
سلام بچه ها ببخشید فعلا خاطره ندارم ولی قرار بود شما برام خاطره بگینا نفسای من. بچه ها یخبر بد! فردا باید آمپول ویتامین آ و ب کمپلکس بزنم. درد داره؟ چجوریه؟ از الان استرسشو دارم! ناسلامتی مرد هستم؛ ولی چیه خب؟ میترسم دیگه... فردا تولدمم هست. آخه کی روز تولدش دوتا آمپول میزنه؟ :-( بچه ها اگه از آمپول ویتامین یا آمپولای دیگه خاطره دارین برام مفصل تعریف کنین بزارمش تو وب. درمورد اون دوتا آمپولایی که قراره بزنم اگه کسی تجربه کرده برام بگه ببینم چجوریه. تا حالا نزدم :-( میبوسمتون دوست جونیای خودم
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391ساعت 20:56  توسط امیر
|
سلام دوست جونیای نفس خودم! خوبین؟ حالا که هیچکدوم محل سگم بهم نمیذارین و برام خاطره نمیگین، مجبورم خودم شروع کنم... من همین اول بگم از آمپول وحشت دارم البته الان یذره ترسم کم شده، ولی وقتی 13، 14سالم بود واقعا وحشت میکردم تا اونجا که حتی چندبار گلودرد گرفتم ولی به مامانم نگفتم چون میدونستم به مامان گفتن مساویه با دکتر رفتن و آمپول نوش جون کردن... ولی خب همیشه هم که زورم به مامانم نمیرسید الان میرسه ولی اون موقع نه :-) آخرین باری که زورش بمن رسید من دوم راهنمایی بودم یعنی 8 سال پیش.از اون موقع تا حالا هم آمپول نزدم! یه بار سرما خورده بودم بدجور. یه هفته طول کشید هرچقدر قرص و شربت خوردم خوب نشد که نشد! سرفه هم میکردم گلومم خیلی درد میکرد نمیتونستم خوب غذامو قورت بدم آخرش یروز صبح مامانم بزور منو برداشت برد پیش دکتر خانوادگیمون، بچه هایی که رشت هستن شاید اسم دکتر میرفیضی به گوششون خورده باشه بالاتر از دانای علی تو خیابون بیستون. خلاصه این آقا هم اصلا عادت نداشت واسه گلودرد و سرفه و... شربتو قرص تجویز کنه! مگه تا باسن طرفو آبکش نمیکرد بیخیال میشد؟ فقط میگفت آمپول. خلاصه رفتیم با مامانم تو و دکتر معاینم کرد حالا این وسط قلبم عین گنجیشک داره میزنه که نکنه آمپول بده... گلومو معاینه کرد و بعدش دیگه شروع کرد به نسخه نوشتن! منم همینجوری استرس و ترس و دلهره م بالا رفت. تا اینکه نوشتنو تموم کرد و گفت سه تا آمپول نوشتم که باید هرسه تارو امروز بزنی!!! با چندتا قرص و شربت. که تا گفت آمپول؛ من زدم زیر گریه و گفتم من آمپول نمیزنم میترسم دکتره یه عکسو نشونم داد که یه مار دور قلب چنبره زده بود گفت اگه نزنی اینجوری میشه قلبت! منم دیگه چیزی نگفتم و گریه مو بیشتر کردم! نسخه رو گرفتیم و داروهامو خریدیم دوباره اومدیم مطبش برای تزریق آمپولا... یه منشی آقای چاق و سبیلو داشت که کارای تزریقات اونجارو هم این آقا انجام میداد منتهی روش منحصر بفردی برای تزریق خودش داشت و من تا اون موقع نمیدونستم وگرنه عمرأ باسن نازنینمو دست همچین جلادی میسپردم. بچه ها قیافه و هیکلش کپی قصابا بود! خودتون فکرشو بکنین.من که یکسره داشتم گریه میکردم با مامانم رفتم اتاق تزریقات نشستم رو تختش به مامانم گفتم مامان توروخدا بیا بریم خونه من میترسم نمیخوام آمپول بزنم نمیخوام دردم بیاد! ولی مامانم گفت عزیزم عوضش زود خوب میشی کلأ سه ثانیه باید تحمل کنی واسه هر آمپول یه ثانیه تو که دیگه بزرگ شدی گریه نکن دیگه قربونت برم یذره بغلم کرد و سرمو ناز داد و آقایه اومد تو مامانم آمپولارو بهش داد تا آماده کنه و بمن گفت پاشو عزیزم من بلند شدم دگمه شلوارمو زیپمو باز کرد منو خوابوند رو تخت و پیشم وایساد تا اینکه آقایه گفت چه خبرته آقا آبروی مارو بردی ماشالا پسر به این گنده گی عیب نیست گریه کنه؟ گفتم آخه میترسم. گفت ای بابا یذره همونجوری خوابیدم و آقایه با سه تا آمپول اومد بالا سرم. 2تا دگزا بود یه پنادور. دیگه داشتم قبض روح میشدم قلبم داشت تو دهنم میزد مامانم گفت برگرد امیرجان وقتی برگشتم و دستمو گذاشتم زیر سرم مامانم یذره شورتمو کشید پایین ولی آقایه شورتمو تا زیر باسنم داد پایین به مامانم گفت میخوام هرسه تارو باهم بزنم خانوم! مامانم گفت یعنی چی؟! من که اینو شنیدم ناخودآگاه ناله کردم و از گریه لرزیدم مامانم صورتمو ناز داد و گفت آروم باش عزیزم اشکال نداره عوضش یهویی راحت میشی. خود مامانمم تعجب کرده بود! بهش گفتم مامان نذار باهم بزنه توروخداااا... آقایه همون موقع دوطرف هر دو باسنمو پنبه الکلی کشید و گفت اینقدر تکون نخور و شل کن! خانوم کمر و پاشو نگه دار تا من بزنم مامانم منو سفت نگه داشت ماشالله زورش زیاد بود نتونستم تکون بخورم آقایه دوتا آمپولو با دست چپش یهو فرو کرد تو باسن چپم و یکی دیگه رو همزمان فرو کرد تو باسن راستم. من که داشتم از درد میمردم هم گریه میکردم هم جیغو داد میزدم جفت باسنام داشتن میسوختن و هرلحظه احساس سنگینی تو پام داشت زیاد میشد آخه همزمان داشت موادشونو داخل باسنم خالی میکرد.من که از ترس خودمو سفت کرده بودم هی میگفت شل کن شل کن سوزن میشکنه ها بعدش آمپولارو بیرون کشید و رفت من موندم با مامانم! بیحال رو تخت افتاده بودم مامانم یذره جای آمپولامو مالید و شورتو شلوارمو کشید بالا و دستمو گرفت بلندم کرد اشکامو پاک کرد شورت و شلوارمو مرتب کرد و دکمه شو بست و صورت خیسمو بوسید و گفت دیدی زود تموم شد عزیزم؟ بریم وقتی بلند شدم که راه برم دید حسابی میلنگم گفت درد داری؟ با بغض گفتم آره گفت خیله خب گریه نکن رفتیم خونه واست کمپرس میذارم! بهش گفتم اگه یه بار دیگه بیایم اینجا من میدونم و تو... فقط گفت الهی بمیرم و رفتیم خونه و حوله رو داغ کرد و گذاشت رو باسنم منم همونجوری خوابم برد... ولی تا چندروز نمیتونستم رو جای آمپولم بخوابم و هنوز درد میکرد!
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 16:32  توسط امیر
|
سلام. پروفایلم فعاله حتما بخونین. چرا هیشکی برام خاطره نمیذاره؟ :-(
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام خرداد 1391ساعت 15:18  توسط امیر
|
سلام بچه ها منتظر خاطراتتون هستما. پست پایینو بخونین متوجه میشین. بوس
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1391ساعت 11:12  توسط امیر
|
سلام بروی ماه دوستای گلم... بچه ها لطفأ هر خاطره ای از آمپول زدن یا آمپول خوردن خودتون یا آشنا و فامیل و دوستاتون دارین برام تو قسمت نظرات تعریف کنین تا توی وب بنویسمش. فقط حتمأ یادتون باشه خصوصی نذارین تا بتونم پست بذارمش.میخوام وبلاگ خودتون با خاطرات قشنگ خودتون شکل بگیره. مرسی! قربون همه تون. دوستون دارم. منتظر خاطراتتون هستم.
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم خرداد 1391ساعت 15:39  توسط امیر
|