X
تبلیغات
*خاطرات من و مستر آمپول*
نرگس جون
سلام به آبجي هاي گل خودم

نرگس خانوم برامون خاطره گذاشته....نخونيد از كفتون رفته ها! از من گفتن بود

سلام میخوام خاطره آمژول زدنمو براتون بگم من 21 سالمه و به شدت حتی تو این سن هم از آمبول میترسم یک ماه بیش به خاطر عفونت ریه هام مجبور شدم برم دکتر آخه بعد از سه روز مخفی کردن دیگه لو رفته بودم خلاصه اینکه با شرط و شروط قول با نیما برادرم رفتم دکتر موقعی که رفتیم تو یه آقای دکتر خیلی بد آخلاق و خشک نشسته بود تا دیدمش دیگه ترسم بیشتر شد هر چی ازم میبزسید میگفتم نه ولی نیما فوری میگفت بله آقای دکتر همینجور که شما میگید خلاصه خیلی از دست نیما عصبانی شدم اومدم بیرون و باید از ریه هام عکس میگرفتم و آزمایش و اینجور کارا با عکس و ازمایش مشکلی نداشتم خدارو شکر به خیر گذشت منم خیلی خوشحال بودم که آمبول ننوشته فداش که جواب آزمایش ها آماده شد نیما رفت جوابو گرفت و بدون حضور من که اصلا حال خوشی نداشتم به دکتر نشون داد و دکتر بیماری رو به نیما توضیح داد که زیادی هم شلوغش کرده بود 6 تا آمبول و قرص و دارو نوشته بود

تا اینکه اومد خونه و بهم گفت داروهاتو گرفتم اوضاعت خوب نیست باید همه امبولاتو بزنی منم اصلا به حرفش اهمیت ندادم و فقط قرصارو خوردم و خوابیدم دیدم دست بردار نیست حسابی گیر داده تحدیدم میکرد بد جور منم که از نیما حساب میبرم راستش با تحدید آخری که خیلی کارساز بود آماده شدم رفتیم درمانگاه قبض گرفتیم و تو نوبت بودیم من همونجا استارتشو زدم و اشک اومده بود تو چشمام از طرف دیگه روبه روی اتاق تزریقات بودم و اون تخت کذایی رو میدیدم هر چی به نوبتمون نزذیکتر میشد قلبم بیشتر میزد بدنم یخ کرده بود آخه بیشتر هم به خاطر این بود که توی بچگیم از آمبول زدن خاطره بد دارم یه اتفاق بد افتاد بگذریم بلاخره نوبت ما شد و همین که اسممون رو خوند کلی التماسش کردم که بریم نیما هم که اصلا توجه نمیکرد اینجور مواقع خودشو میزنه به اون راه رفتیم تو قرار شد که سه تاشو امروز بزنم سه تاشو فردا با از ترس نمیتونسنم راه برم نیما دستمو گرفت برد روی تخت نشوند

و دیگه حسابی گریه میکردم نیما بهم میگفت خجالت بکش مگه بچه ای همین حرفش بیشتر اعصابمو خورد میکرد خام تزریقاتی گفت اماده شو این کلمه دیگه یعنی راه گریزی نیست نیما خوابومندم روی تخت شلوارمو یکم داد بایین خانومه اومد با سه تا امبول میدونم یکیش بنیسیلین بود بقیشو نمیدونم تست هم که انجام دادم مشکلی نداشت نیما اومد زیر گوشم گفت آبروریزی نکنی باتو شل کن نفس عمیق بکش دردت نمیاد اومد بالا سرم ایستاد خانومه هم اومد شلوارمو بیشتر کشید بایین و بنبه رو کشید خودمو سفت کردم چند بار ضربه زدد و گفت شل کن تا اینکه سوزنو فرو کرد همین که سوزن رفت منم دیگه بلند بلند فقط گریه میکردم هیچی نمیشنیدم و به شدت بامو تکون میدادم دیگه نیما به خواست خانوم تزریقاتی اومد بامو محکم گرفت دو تای دیگه رو هم زد فردا هم به همین منوال بود ولی چون خیلی اذیت شده بودم بعدا نیما بهم گفت که موقعی که من گریه میکردم چقدر ناراحت بوده و برای اینکه خوشحال بشم برام هدیه خرید . این بود خاطره من ببخشید اگه طولانی و خسته کننده بود مرسی میبوسمتون امیدوارم خوشتون بیاد

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 19:16 ] [ حامد ]

[ ]

خاطره از زهرا جون
سلام عزيزان. خوبيد؟ سلامتيد؟ منم خوبم. اميدوارم  نازنين اذيتتون نكرده باشه. البته واقعا زحمت كشيد توي اين مدت. الانم رفته مسافرت و حسابيم سرما خورده بخاطر همين اونم نتونست بياد جواب كامنتارو بده.

دست همه اونايي كه ميان وبم درد نكنه من خيلي خوشحال ميشم و تا اونجايي كه بتونم بهشون سر ميزنم. خاطره جون اگه من اين مدت نميومدم وبت بخاطر اين بود كه بيمارستان بودم و قبلشم واقعا سرم شلوغ بود. اما بازم عذر ميخوام عزيزم

زهراجون خيلي ممنون بخاطر خاطره زيبات. براي چي بايد اسمتو تغيير بدم عزيزم؟ تا حالا هر چي خاطره گذاشته شده به اسم همون كسي بوده كه خاطره گذاشته

خوب بريم سر خاطره:

منم ميتونم خاطره مُ بگَم تا بنويسين؟!؟پس ياعلي:)
من الان ١١ سالمه و خيلي كم سرمـآ ميخورم ولي وقتي بخورم{!}پارسآل نزديكاي اذر بود كه دوست مريضم اومد خونمون و شب هم موند،منم حساس روي اينكه سرما نخورم،هي ازش فاصله ميگرفتم و كنارش نمينشستم!شب بعدشب كه احساس كردم گلوم ميسوزه[بدبختيم از همونجا شروع شد]هي ميخواستم به روي خودم نيارم كه آمپول نزنم ولي يه دفه لرزم گرفت و هر چي داداشام و مامانم روم پتو و بالشت و..مينداحتن،لرزم قطع نميشد!بالاخره به اصرار همه رفتم دكتر[:((]و هي قبلش به مامانم گفتم بهش بگه آمپول نزنه!دكترم گفت ميتونه آمپول بزنه؟!؟من تنم لرزيد ميخواستم بگم نه،ولي مامانم زودتر گف:اگه لازم باشه،ميزنه.!منم ميخواستم خودمو بكشم..:((هي وقتي ميخواستيم بريم داروخونه،ببه مامانم ميگفتم:مامان تروووو خدا و هي گريه ميكردم:(((((((((هي هم خانوما ميگفتن چي شده چرا گريه ميكني؟!؟منم نميتونستم خودمو جم كنم از گريهــ؛(رفتم بهه زوور رو تخت دراز كشيدم و شلوارمو كشيدم پايين و خانومه آمپولو فرو كرد و هيي جيييغ ميزدم ميگفتم:آروم،كردييي تو استخووون پام{پيني سيلين بود. كثافط!}بعد تا تموم شد و خواستم بلند شم،مامانم كمرمو گرفت تا دوباره بخابمُ دوميه رو هم زد اين دفه گفتم ايشالللللللللله بمييري دكتر:)وقتي زد،به مامانم گفتم عاخه مامان تو گفتي يكي:(((مامانمم گفت ميخوايي كولت كنم؟!؟بعد زنگ زد به داداشم كه ماشينمونو بياره:((وااي پام داشت منفجر ميشد،هي گريه،گيه،گريه:(تازه بعدش فهميدم ٣ تا آمپول بوده و مامانم هم يكي ديگه خودش ميزنه!!واااااييي خدا ميخواستم خودكشي كنم خدااااا،پامـو سفت كرده بودم و چون نميتونستم بگم بميري مامان{:)}ميگفتم:ايشالله سازنده آمپول لت و پار بشه ايشاالللله؛))
واي بهش فكـر ميكنم حـآلم خرآب ميشه اصن


اميدوارم به اسم خودم بزارين تو وبلاگتون:)مرسي

[ یکشنبه بیستم مرداد 1392 ] [ 17:2 ] [ حامد ]

[ ]

صبا جون...

سلام به داداش حامدوبقیه دوستان
اسم من صباست 22سالمه به شدت ازامپول میترسم یه داداش ازخودم بزرگتردارم به اسم سامان که دکتره این خاطره برمیکرده به زمستونی که گذشت تویه روزهوای سردبادوستام قرارگذاشتیم بریم بیرون رفتیم جای شماسبزخوش گذشت احساس کردم میخام سرمابخورم شب بودرفتم خونه دوش گرفتم شام خوردم دیدم حالم خوب نیست رفتم توی اتاقم خابیدم تاچندروزخودم سرحال میگرفتم تاداداشم ازم نفهمه ولی فهمیده بودبهم میگفت بیا معاینت کنم ولی زیبارنمیرفتم تااینکه یه روزحالم خیلی بدشد مامانم اومدتواتاقم دیدحالم خوب نیست زنگ زدبه داداشم اونم سریع اومدبادیدنش گریم گرفت اومدمعاینم کرد چشمتون روزبدنبینه برا5تاآمپول نوشت رفت گرفتش اومد وقتی اومدتواتاقم باسه تاامپول گنده مامانم باهاش اومد داخل گفت اماده شوامپولات بزنم اسرارکردم فایده ای نداشت مجبورشدم مامانمم پیشم بود دستای مامانم گرفته بودم گریه میکردم اولی زدم کولی بازی دراوردم مامانم میدید دردم میگیره گریه میکنم به داداشم گفت یکیش کافیه داداشم گفت نه بایدسه تاشوبزنه برای شبشم داره داداشم نزاشت مامانم پیشم بمون مامانم کردبیرون من موندم دوتاامپول وداداشم خیلی اذیتش کردم نمیزاشتمش برام بزنه خودم سفت میگرفتم تااینکه داداشم عصبانی شددادزددیگه حل شدسه تاامپول زدم دیگه خابم برد بلندشدم یه کم حالم بهتربود تاشب رفتم توآشپزخونه شام بخوریم وقتی خوردم تموم شدداداشم گفت که بروتواتاقت تابیام دوتای بعدی بزنم تموم بشه تازودترخوب بشی دوباره گریه کردن والتماس کردنم شروع شددیگه بابام داداشم اومدن تواتاقم که آمپولم بزنم به بابام التماس کردم که نزنم بابام گفت اگردردت اومدم نمیزارم بزنه من گفتم دردم میادمیترسم تامنوراضی کردمن اولی زدم کلی جیغ زدم گریه کردم اخی خودم سفت گرفته بودم دردم اومدبابام دبدکه دردم اومده دیگه نذاشت اخریه بزنم داداشم گفت آخریه ویتامینه است بابام گفت اشکالی نداره خوب نشد خودم میارمش که بزنه دیگه بعداز4تاآمپول خوب شدم خداروشکر
ببخشیدزیادبودوسرتودرداوردم وبی مزه بوداینم خاطره من بود.

[ یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 ] [ 16:36 ] [ حامد ]

[ ]

بهار جون خودم
واي بچه ها الان داشتم يه چرخي اين دور و برا ميزدم ديدم اي واي  بهااااااااااااااااااااااااار خوب؟ خاطره گذاشته حامد بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق  نذاشته اين خاطررو ميبينيد من چه با معرفتم؟! زودي گذاشتمش

ولي بهار جون خيلي كوتاه تعريفيدي... من اگه جاي تو بودم هيجان بهش ميدادم در حد بنز تازه اين خاطره درمورد آمپولم نبود بود؟! ولي كلا باحال بود. واي چقدر بود بود ميكنم بريم خاطره جالب بهار جون و دوقلوهاشونو بخونيم ديگه

سلام من یه دختر 15 ساله هستم دو تا داداش دو قلو دارم دوماهه هسن دوشب پیش مریض شده بودن بعد منم که یه دونه دخترم هیچکسم نبود که بچه ها رو با مامانم ببره دکتر داداش بزرگم 5 سالشه من دختر اولم خلاصه رفتیم دکتر نوبت ما که شد رفتیم داخل بعد داداشمم با هامون اومد بعد دکتره خیلی شوخ بود اونقدر شوخی میکرد یعنی کلی خندیدیم دیگه این داداشم خجالتیه تو اتاق دکتر کلی پوستر و عکس واینها بود این داداشسم داشت نگاه من و مامانم هم کارمون تموم شد رفتیم فک کردیم که دنبالمون داره میاد نگو تو اتاق دکتر نشسته بود ما یکم از مطب ذکتر دور شده بودیم که فهمیدیم داداشم نیست بعد من برگشتم حالا میبینم اقا داداش با کلی بغض رو صندلی کنار دکتر نشته یعنی تا رفتم خودشو انداخت تو بغلم کلی گریه یعنی اون شب واقعا جالب این داداشم رو میدیدی ............

این بود خاطره من دیگه

[ شنبه دوازدهم مرداد 1392 ] [ 12:48 ] [ حامد ]

[ ]

*پرنسس نازي*
واي پرنسس! از بچگي آرزوم بود پرنسس باشم ولي نه بابام پادشاه بود نه مامانم ملكه. دلم ميخواست كله سيندرلا رو بكنم بدم دستش بي شعور الكي الكي رفت توي قصر

آهان الان بايد خاطره تعريف بكنم. اين خاطره مال خواهرم نگينه چون ديروز دعوامون شد تصميم گرفتم امروز آبرو براش نذارم

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه نگين خانوم زشت بود كه آنفولانزا گرفته بود. مامان باباي نگين خانوم نميذاشتن خواهر گلش(منا ) بره پيشش. چون حال نگين بد بود آمپولا شو توي خونه ميزد. نگين بر عكس من اصلا از آمپول نميترسه(خوش به حالش) دلم ميخواست برم نگاه كنم ولي مامان و بابا نميذاشتن. يه جمعه از صبح تا شب داشتم التماس ميكردم بابا تقريبا زود راضي شد ولي مامان مگه راضي ميشد؟؟؟ همش ميگفت زشته. فلانه. بيسانه. خلاصه مامانو هم راضي كردم. شب با كلي ذوق و شوق دم در اتاق نگين وايساده بودم منتظر بابا. وقتي منو ديد زد زير خنده و برام ماسك زد و كلي تاكيد كرد كه دور وايسم. داد زدم:مامان تو هم بيا من استرس ميگيرم. واي حالا دوباره مامان ناز ميكرد بعد از كلي التماس كردن ممان هم امد. كلا ما خانوادگي ميريم. به اين ميگن اتحاد! موقع آمپول زدنش كه شد من هيچي نميديدم. هي بالا پايين ميپريدم و ميگفتم: من هيچي نميبينم. نگينم عصبي شد گفت: انگار اومده سينما. اينقدر دم ميخواست دردش بگيره جيغ بزنه و گريه كنه ولي ميدونستم اين آرزومو بايد دوووووووووووور از جونم به گور ببرم. بابا همينطور كه ميخنئديد منو نشوند كنار خودش. من: بابا به  چي ميخندي؟ بابا: به اينكه اگه خودتم ميخواسي آمپول بزني بازم ذوق داشتي؟ رومو كردم اون طرف يني قهرم ولي ناز من خريدار نداره. فقط نگين. ايششششش  ايشالا با يه كچلي ازدواج كنه از دسش راحت بشم. بابا آمپولو آماده كرد. نگين ميخواست آمپول بزنه من داشتم از ترس پس مي افتادم. من: بابا جون نگين يواش بزن (حالا از خدام بود دردش بگيره ها ولي عادت داشتم اين جملرو بگم) بابا خنديد و هيچي نگفت

بابا پد رو كشيد و آمپولو يواش فرو كرد. دلم ضعف رفت با صداي بلند گفتم:آيييييييييييييييييييييي و دستمو گذاشتم رو صورتم كه نبينم. حالا نگين هيچيش نبود من داشتم غش ميكردم. از سر جام بلند شدم ميپريدم و التماس بابا ميكرم كه بسشه....گناه داره...دردش ميگيره و ... كه تنها عكس العملشون خنديدن و حرص دادن من بود. بعد از اولين آمپول بابا خواست منو بوس بكنه كه پريدم تو بغل مامان و گفتم: به من دست نزن. آمپولي شدي بالا. تا دستشو نشست نذاشتم بوسم كنه. براي دومي رومو كردم اونطرف و يواشكي برميگشتم نگاه ميكردم يه بارش وقتي برگشتم دلم ريش ريش شد و جيغ زدم همون موقع نگين دردش گرفت و آخ گفت (واي دلم خنك شد)

بابا با داد گفت: نازنين برو برون اينقدر حواسمو پرت نكن. منم خيلي زورم گرفت بخاطر همين رفتم جلو و تو گوش بابا كلي جيغ بنفش كشيدم از عمد اونم دستش بند بود نميتونست كاري بكنه مامانم كه از اولش داشت ميخنديد و توجهي به بابا يبيچارمون نميكرد. وقتي تموم شد بابا دستمو گرفت و به نگين گفت: نگين با اجازت دو تا از آمپولاي تقويتيتو ميزنم به نازنين. منم زود باور دوباره اينقدر جيغ زدم كه ديگه مامان نجاتم داد بعدم فهميدم اصلا تقويتي اي دركار نبوده!

خيلي باحال بود نه؟ ايول به خودم بخندين از نگين

[ جمعه یازدهم مرداد 1392 ] [ 13:4 ] [ حامد ]

[ ]

خودم # نازي خانوم گل گلاب
سلام فعلا كه حامد نمياد و مديريت اينجا هم كه دست منه (واي خيلي كيف ميده) به قول حامد: خر مال اونه كه سواره. الانم اينجا مال منه نه؟! تصميم گرفتم يه خاطره ديگه از خودم بذارم.


رها خانوم من از هيچكس خجالت نميكشم حامد كه ديگه  جاي برادرمه

اينو هم بخونه فقط شايد دعوام كنه (به درك ) ولي هيچوقت چيزي نميگه

كه خجالت بكشم


چن وقت پيش دل داشتم شديييييييييييييد. نميدونم چم شده بود مامانم هم فكر ميكرد عادت ماهيانه شدم كاريم نداشت.  بعد از دو روز شك كرد و گفت : دقيقا كجاي دلت درد ميكنه؟ منم دست گذاشتم همونجايي كه درد ميكرد. فرداش مدرسه نرفتم و با مامان بابا رفتيم دكتر. براي معاينه دكتر هر كاري كرد نذاشتم به شكمم دست بزنه و خودم نشونش ميدادم اما اون راضي نشد و گفت اگه نذارم درست معاينم كنه ميفرستم سونوگرافي. مامانم هم براي اينكه من كاريش نداشته باشم گفت سونوگرافي آمپول ميزننو خيلي درد ميگيره منم كه سه سوت راضي شدم. بعد از اينكه دكتره دل و روده منو له كرد گفت عفونت روده داري و همش مال هله هولس كه اين حرف با اخماي مامان بابام همراه شد.  بعدم نشست تند تند دارو نوشتن. من و مامانم روي نيمكتاي داروخانه نشستيم تا بابا دارو هارو بخره. ميدونستم دوتاييشون خيلي ناراحتن بخاطر همين هيچي نميگفتم. ميدونسم اگه دوباره وراجي كنم بابا ميزنه به سيم آخر. بابا دارو رو گرفت و راه افتاد كه من نميفهميدم كجا داره ميره. رسيديم به دري كه روش نوشته شده بود: تزريقات و پانسمان. قلبم افتاد كف پام. (واي خدا نوكرتم چكار كنم؟) نشستيم روي صندلي تا نوبتمون بشه. من:مامان ميشه نگين برام بزنه؟ مامان : نه. من:چرا؟! مامان: نازنين تو نميتوني يه دقه ساكت بشيني؟ درضمن خودت دليلشو ميدوني. من: نميدونم مامان    با اخم دوباره نگام كرد. خوب راس ميگفت نگينو اينقدر اذيت ميكردم آخرشم نميزدم!

يه دختر جلوم بود كه اونم با چشم گريه برگشت تازه اون اداي دختراي شجاعم درمياورد! خلاصه من رفتم رو تخت دراز كشيدم. زيپمو باز كردم و شلوارمو يه كوچولو كشيدم پايين. خانومه كه مثه مير غضب بود اومد بالاي سرم و تاكيد كرد اگه تكون بخورم محكم ميزنه. سمت راستمو الكل كشيد كه مامانم بهش گفت اگه ممكنه توي اون يكي بزنيد. ديروز با اسكيت خورده زمين. اونم پاي ديگمو الكل كشيد و فرو كرد منم تكون خوردمو سفارشات مامانم يادم رفت. اشك ميريختم و التماس ميكردم كه تمومش كنه. دستشو گذاشت رو رونم و تمام موادو خالي كرد و كشيد بيرون. به معناي واقعي زير دستش داشتم جون ميدادم. با اين كه خعلي دردم گرفت ولي خدارو شكر كردم كه دلم خوب ميشه. چون دردش خيلي وحشتناك بود. وقتي رسيديم نگين كلي خنديد و گفت مثه پنگوئن راه ميرم منم كلي زدمش!

خوب اميدوارم خوشتون اومده باشه

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 14:22 ] [ حامد ]

[ ]

نازي


سلام . من دختر عموي حامدم. يه مدت بيمارستان بايد باشه. من خودمم نميدونم چرا فقط ميدونم اوضاش خرابه. سر ساختمون يه طوريش شده كه به منم نميگن. جواب كامنتاي قبلي رو هم خودش بعدا مياد ميده. الان فعلا من جواب كامنتارو ميدم.

شرمنده يه مدت منو  تحملم كنيد تا حامد خوش بياد. فقط خداكنه بياد.... دلم براش تنگيده

[ شنبه پنجم مرداد 1392 ] [ 22:37 ] [ حامد ]

[ ]

نازنين خانوم گل
دست نازنين خانوم درد نكنه با خاطره بامزش...بچه ها يه نظري بديد بگيد چي به وبلاگم اضاف كنم يا چي رو تغيير بدم كه بهتر بشه! نميخوام براتون يكنواخت باشه

لازمه بگم چن سالمه و اینا؟؟!!!خخخخخخ من نازنیم 18 سالمه (خاطرات من درهمه!)به شدته مرگگگگگگگگگگگ از آمپول میترسم حالا بدبختی اینه که از بس سوسول و نازک نارنجی تشریف دارم 12ماه سالو 13 ماهشو سرماخوردم و مجبورم آمپول بزنم از بچگی زیر بار آمپول نمیرفتم هیچ وقت اجازه نمیدادم بهم آمپول بزنن انقد گریه میکردم تا دکتره دلش بسوزه آمپول واسم ننویسه!حالا خوشبختانه بابامم خیلی رو من حساسه نمیزاره کسی کاری کنه من جیغ بزنم و گریه کنم بخاطر همین به دکترا هم میگفت براش آمپول ننویسید اما یه بار 10 یا11سالم بود رفتم دکتر ،بعد دکتره گفت اگه آمپول نزنی خوب نمیشی گفتم اشکال نداره اما بابام گفت نه نازنین بزن که خوب شی من هر چی التماس کردم فایده نداشت دکتره نامرد مخ بابامو شست و شو داده بود منو خوابوندن رو تخت منم همین جور جیغ میزدم دکتره میگفت ببین چیزی که نیس یه آمپول کوچولوئه ولی لامصب آدم سر نازکشو که میبینه دقیقا همون نقطه رو باسن شروع به سوزش میکنه!بعد بابام دستامو گرفت گفت پاهاتو شل کن وگرنه بیشتر درد میگیره ها؟!منم نمیتونستم پا هامو شل کنم خب آدم همیشه در برابر ضربه یا یه چیزی که بخوان بهش بزنن خودشو سفت میگیره که یعنی نفهمه ولی برای آمپول برعکسه!اگه خودتو سفت گرفتی مواد همون جا میمونه پایین نمیره و همون جا سفت میشه بد جور درد میگیره خلاصه دکتره کصااافطططط اومد یهو آمپول و زد بهم .........بووووووووووووووووووقققققق ........زشته اینا باید سانسور شه!!

بعد دیگه نمیتونستم راه برم بابام گفت بیا بغل من ببرمت تو ماشین هرکی اونجا بود داشت به من میخندید خب دیگه بچه کوچولو که نبودم یه دو وجب دیگه میخواستم به بابام برسم!!!(ماشالا رشد قدیم خوب بود!!!)
یه بارم کلاس سوم راهنمایی بودم میخواستن آمپول کزاز بزنن واااااااااااااااااااییییییی اونو که اصلا حرفشو نزن اصلا یه ذهنیت بدی هم ازش داشتم میخواستم اون لحظه برم خودمو بکشم و آمپول نزنم من آخر همه رفتم از اون اولش نشتم گوشه کلاس گریه کردم تا وقتی نوبتم شد من جیغ میزدم میگفتم نمیااااااااام مدیر مون میگفت ااااا نازنین زشته تو دیگه بزرگ شدی ترس که نداره!!دوستام به زور بلندم کردن و نشوندنم روی صندلی خانومه گفت بابا گوشم کر شد انقد جیغ نزن!منم هی جیغ میزدم میگفتم باباااااااااااااااااااااااااااااااا بابااااااااااااااا (دختره ی خرس گنده خجالتم خوب چیزیه!)
خانومه گفت چقد تو ناز داری کاریت که نمیکنم یه آپوله کوچولوئه(همیشه همینو میگن ولی از نیش مارم بدتره این لامصب!)این یکی هم زدم وتو طول سال خیلی موقعیت آمپول زدن پیدا کردم ولی از زیر همش در رفتم تا اینکه بالاخره پارسال جناب ویروس سرماخوردگی که تازه از فرنگ برگشته بود و اینجا غریب بود افتاد به جون من !تا یک ماه سرماخوردگی شدید داشتم رفتم دکتر گفت تا حالا پنادر زدی؟

من:نهههههههه

- خوب ميزني امتحان ميكني

من:

پاهام شروع کرد به لرزیدن!مامانم میخندید منم حالم داشت بهم میخورد این دفه رفتم با پاهای خودم رو تخت خوابیدم به اون خانومه که آمپول میزد گفتم خیلی درد داره(آخیییییییی دلم برا اون لحظه ی خودم کبابه!از بس مظلومانه داشتم ازش میپرسیدم خانومه گفت نه بی حسی میزنم که درد نیاد گفتم پس خیلی بیحسی بزنید اگه میشه!!!وایییییی لحظه ی وارد شدن آمپول به بدنمم که دیگه قابل وصف نیس من همش از آمپول کوچولو ها میزدم حالا میخواستم یه آمپول گاوی بزنم!!!!تا چن روز نمیتونستم راه برم هم میلنگیدم اما با این آمپولم خوب نشدم و تو همون دوره ی سرماخوردگی مجبور شدم 4تا آمپول در عرض دوروز بزنم!آبکش شدم!یکی از پسرای آشناهامون اسمش امیره هر هر بهم میخندید میگفت آمپول زدن خیلی حال میده گفتم غلط کردی بیا جای من برو آمپول بزن گفت باشه من عاشق آمپول زدنم!(خدا وکیلی عشق کمه بعضیا عاشق همچین چیزایی میشم؟!)
تا چن وقت دیگه هم باید منتظر آمپول هپاتیت عزیز باشم که از الان واسه رسیدنش عزا گرفتم همه تو خونواده مسخرم میکنن میگن دکتری که از آمپول بترسه نوبره

[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 10:56 ] [ حامد ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه