خاطره از سميراجون
ممنونم از سميراجون كه خاطرشو اينقدر زود برام گذاشت. اميدوارم بقيه آبجيا و داداشاي گلم هم خاطرات زيباشونو برام بذارن. توي تابستون وقتم خيلي آزادتر از وقتاي ديگه هست اميدوارم بهترين استفادرو بكنيم توي اين سه ماه كه البته خيليش گذشته. خوب بريم سرخاطره سميرا خانوم:


سلام من سميرا هستم 23 ساله و بايد بگم به شدت از آمپول ميترسم. وسطاي بهمن با دوستام رفته بوديم باغ و نميدونم بگم خوشبختانه يا متاسفانه بارون شديدي گرفت البته از وضعيت آب و هوا خبر داشتيم اما چون برنامه ريزي كرده بوديم نميشد نريم. خوب وسط اين بارونا ما هم داشتيم بازي ميكرديم و كسي نميخواست بره توي ويلا. همه به نحوي زير بارون خودشونو سرگرم كرده بودن و بازي ميكردن. من لباس مناسبي نپوشيده بودم بخاطر همين بعد از حدود رب ساعت برگشتم تو ويلا تا استراحت كنم اما بچه هاي خل و چلمون همونطور وسط بارونا حال ميكردن. خسته هم بودم چون از صب داشتيم بازي ميكرديم.

لباسامو عوض كردم ولي موهامو خشك نكردم و همونطوري روي كاناپه خوابيدم. با صداي بچه ها كه بالاي سرم بودن و هر كدوم يه چيزي ميگفتن بسختي چشامو باز كردم.  نازنين (دوست صميميم) همش ميگفت جواب مامانشو چي بدم و معلوم بود خيلي ناراحته و بقيه هم دستمال خيس ميذاشتن روي پيشونيم و .... نگين خواهر نازنين همرامون بود و البته از  هممون بزرگتر بود(3 سال) بعد از چن دقيقه اومد كنارم و زير بغلمو گرفت و بلندم كرد نشوندم به بچه ها هم گفت : اين داره مثل كوره ميسوزه سريع لباسشو بكنيد تنش تا ببريمش درمانگاه. تا من ماشينو روشن ميكنم سريع دو تاتونم آماده بشيد و همرامون بيايد. لباسامو تنم كردن و يه ليوان آب بهم دادن كه مثل زهر بود و البته بخاطر تب شديد بود. نگين و آزاده جلو نشسته بودن و من عقب رو پاي رها دراز كشيده بودم. سر و بدنم خيلي سنگين شده بود و بخاطر همين آزي و نازي كمكم كردن تا بتونم راه برم. نگين هم سريع رفت تا نوبت بگيره. بخاطر حال خرابم نوبتمو زود دادن و دكترم بعد از ديدن حال و احوال من 4 تا آمپول نوشت و تاكيد كرد همشو الان بزنم تا تبم پايين بياد . منم كه داشتم از ترس ميمردم. و جون هم نداشتم اعتراض كنم. نگين رفت داروهارو بگيره منم به كمك آزي و نازي رفتم توي اتاق تزريقات. با ديدن خانمي كه تزريقاتو انجام ميداد ترسم بيشتر شد و اشكم همينطور ميريخت. آزاده خيلي شوخي ميكرد تا گريه نكنم و همش ميگفت اصلا درد نداره. ولي نازنين خودش هم داشت گريه ميكرد. خلاصه رو تخت خوابوندنم و نگين كنارم وايساد و اونا رفتن بيرون. به نگين با بغض گفتم: تو رو خدا بگو آروم بزنه! نگين هم لبخند اطمينان بخشي زد و به خانومه گفت. اونم كه انگار برج زهر مار!!

پنبرو اينقدر محكم كشيد كه فكر كنم درد آمپوله كمتر بود اولي و دومي رو كه زد حسابي پامو سفت كرده بودم و كلي دعوام كرد. براي سومي نگين كمرمو گرفته بود تا كمتر تكون بخورم. بيشعور اجازه نداد يه نفس و سطش بكشم هر چهار تاشو پشت سر هم زد. ديگه فكر كردم فلج شدم چون اصلا پامو نميتونسم تكون بدم. 10 دقيقه استراحت كردم و بعدش رفتيم بيرون منم همينطور غر ميزدم سر نگين و يه كوچولو هم خجالت ميكشيدم. نازي و آزي با ديدن من كه مث پيرزنا ميلنگم و غر ميزنم زدن زير خنده بعدم منو رسوندن خونه. فرداش فهميدم بچه ها همون موقع كه ما رفتيم درمانگاه اونا هم وسايلاشونو جمع كردن و رفتن خونه. بيچاره ها روزشون خراب شده بود. ازون به بعدم مامان جون بنده بيرون رفتن با دوستامو قدقن كردن! هرچند بعداز يه هفته يادشون رفت!


[ جمعه بیست و یکم تیر 1392 ] [ 15:59 ] [ حامد ]

[ ]



مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه