X
تبلیغات
خاطرات جالب آمپول - خاطره آمپول دیروزم
باز دوباره سلام. یه راست میرم سر خاطره ی شیرین آمپول دیروزم: اولأ بگم امروز تولدمه پس تولدم مبارک. همونطور که شاید خونده باشین یهو به مغزم زد که همینجوری یه سری آمپول ویتامین بزنم، فقط یکبار! پریروز ب کمپلکس و ویتامین آ رو خریدم تا دیروز که میخوام برم کلاس انجمن پرستاری، همون پایینش که تزریقاتی هست بزنم، پیش همون خانومی که واکسن هپاتیتمو اون هفته زدم! خلاصه درسته که از آمپول تا حد سکته وحشت دارم اما چون میخواستم ترسم بریزه اینکارو کردم. با قرار دادن خودم توی موقعیت. بالاخره با دلی ترسان و دست و پای لرزان رفتم پیش اون خانومه رفتم جلو سلام کردم گفتم 2تا آمپول داشتم؛ گفت باشه! بلند شد و اومد پشت میزش تا برام فیش بنویسه. گفت آمپولاتون چیه؟ گفتم ویتامین آ و ب کمپلکس. گفت میشه ببینم؟ از توی کیفم درآوردم و بهش نشون دادم ازش پرسیدم میشه این دوتا رو مخلوط کنین؟ گفت نه این 2تارو نمیشه ولی اگه ب 12 بود میشد دوباره پرسیدم روغنی ان؟ یخورده نگاشون کرد و گفت نه عادیه. بعد اسممو نوشت و گفت برین بخوابین من الان میام گفتم چشم و اومدم تو اتاق تزریقات که فقط اندازه ی 2تا تخت جا داشت.کیفمو گذاشتم رو صندلیش و گفتم شاید درو نبنده و من از بیرون معلوم بشم؛ روی تختی نشستم که پشت در بود چند لحظه بعد بلند پرسیدم کفشامو دربیارم؟ گفت بعععله ولی اگه سختتونه ملافه رو تا بکنین پاتونو بذارین روش گفتم نه مشکلی نداره و شروع کردم بند کفشمو وا کردن که با پلاستیک آمپولام اومد تو اتاق و درم بست. بمن گفت برین رو اون تخت که روشن ترم بود! بلند شدم و رفتم دوباره رو تخت نشستم شروع کردم سوالای دری وری پرسیدن. واکسن هپاتیتو نمیشه به باسن تزریق کرد؟اون درحالیکه داشت هردوتا آمپولامو آماده میکرد و پشت پرده بود گفت نه دیگه. گفتم اومده بودم همین واکسنو پیش شما تزریق کردم گفت کی؟ گفتم 1هفته پیش مزاحمتون شده بودم. گفت خواهش میکنم مراحمین میبینم چهره تون آشناست پس بچه های انجمن هستین! گفتم بله. از پشت پرده با آمپولام اومد بیرون رفت سمت کمد تا پنبه الکلی برداره و گفت دراز بکشین منم دکمه های شلوارمو کمربندمو باز کردم با قلبی که از استرس و ترس مث یارو داشت میزد خوابیدم! اومد بالا سرم و گفت شلوارتونو میکشین پایین؟ گفتم ببخشید گفت خواهش میکنم شلوارمو دادم تا وسطای باسنم پایین و گفتم کافیه؟ گفت آره. یذره زیرپوشمو از شورتم درآوردم و خودش شورتمو از سمت راست باسنم یذره داد پایین و وقتی پنبه الکلی رو 6؛7بار کشید تموم بدنم از ترس با هر ضربان قلبم یه لرزش کوچیک میکرد. سوزنو که حس کردم داشتم از ترس میمردم و آماده بودم که یه آی بلند یا یه جیغ توپ سر بدم آبروی خودمو ببرم،ولی وقتی فرو شدنشو تزریق موادشو حس نکردم دلم بالا اومد. وقتی سوزنو فرو کرد شروع کرد به خاطره تعریف کردن که یروز یه خانومی اومد گفت الکل زیاد بزن من گفتم چرا مگه واسه بی حسیش میگفت؟ گفت نمیدونم. پرسیدم این الان ب کمپلکسه؟ گفت آره و درآورد بدون اینکه هیچ دردی رو احساس کنم یا حتی چیزی بفهمم.گفتم دکتر روز تولدم چه بلایی گرفته سوراخ شدم! خندید و گفت إ؟ تولدتونه؟ تولدتون مبارک. کلی تبریک گفت! تشکر کردم و طرف چپ باسنمو لخت کرد و ویتامین آ رو زد گفت این یکم روغنیه گفتم یعنی چی درد داره؟ گفت حالا من آروم میزنم ببینم چی میشه! ولی اینارو گفته بود که منو بترسونه. هی چندثانیه به چند ثانیه میپرسید درد داری؟ میگفتم نه. گفت آخه هنوز نزدم درحالیکه سوزن تو بود و داشت تزریق میکرد،دوباره گفت حالا چی درد داری؟ با لبخند گفتم نه وقتی دیگه درآورد و پنبه رو مالوند با خنده گفت حالا چی؟ با خنده گفتم دیگه درآوردین که. شورتمو کشید بالا و رفت و ازش تشکر کردم گفتم دستتون واقعأ سبکه مرسی. هیچی نفهمیدم! بلند شدم رو تخت نشستم و شلوارمو مرتب کردم و کفشمو پوشیدم و بخاطر اینکه پسر خوبی بودم و گریه نکردم :-) رفتم بیرون جاتون خالی یه ایستک انگور گرفتم یه بستنی لیوانی خوردم 3تا بازی خریدم امتحان پرستاری مم 20 شدم. اما 4تا آمپول دیگه هم خریدم که 2تاشو وقتی 1شنبه اومدم انجمن بزنم. این آمپولا عبارتند از: ویتامینهای ب 12،سی، ای و کا. فقط جای آمپول ب کمپلکسم سفت شده که از عوارض خود آمپوله. واقعا دست این خانومه درد نکنه خدا حفظش کنه خداییش هیچچچچچی نفهمیدم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 9:49  توسط امیر  |