hamed

Delam vasatoon tang shode!!!

Kiya Instagram daran?! Id bezarin

hamed hastam

Emrooz rooze khoobiye?!

ampool

سلام دوسدارم داستان منم تووبلاگتون بزارین ممنون می شم. اسم من هانیست امروز داستان همتونو خوندم خیلی جالب بود.من 20سالمه نامزدم دکتره خیلی بده ادم جلوی همسرش کم بیاره اما من به شدت از امژول می ترسم دوماه عقدکرده بودیم یه هفته بعدش مریض شدم باهاش بیرون نمی رفتم می ترسیدم بفهمه مریضم اما نمی دونم مامانم گفته بود یا دخترخالم اخه امید سرخالمه فهمیده بود اومد خونمون منم ترسیدم همون لحظه هم سرفه کردم هم عطسه باهام دعواکرد که چرابهش زودتر نگفتم اخه نمی دونه ازامژول می ترسم بعد دعوا معاینم کرد4تا امژول از کیفش دراورد فکر همه جاشو کرده بود باخودش امژول اورده بود وقتی دیدم کم مونده بود سکته کنم بعد گفت اماده شو بیام بزنم مامانمم اومد چشمتون روز بدنبینه درازکشیدم اما داشتم می مردم وقتی سوزنو توکرد یه جوری گریه کردم بیچاره ترسید تموم که شد گفت ازامژول می ترسی منم گفتم اره نمی شد اول بژرسی فکرکردم دومی رو نمی زنه مامانم رفت بیرون تلفن زنگ زد اما امید دومیشم زد خیلی گریه کردم بعد زدن زود رفت باهاش قهرکرده بودم بعکه ازاتاق بیرون اومدم مامانم گفت چیکارکردی که باگریه رفت فهمیدم که ازگریه کردنم ناراحت شده . ببخشید که طولانی شد ممنونم که خوندین

*سارينا جون *

سلام به داداش حامدوبقیه دوستان
ساریناهستم24ساله یه خواهرویه برادربزرگترخودم دارم خواهرم ازدواج کرده شوهرش پزشکه برادرمم داره برای پزشکی میخونه هفته قبلی سرماخورده بودم رفتم خونه خواهرم که شوهرش متین باشه معاینم کنه معاینم کرد گفت بایذامپول بزنیدمنم ازامپول میترسم دشمنم امپول زدنه برام نوشت خواهرم رفت ذاروهاروگرفت اومدخونه گفت بده متین برات بزنه گفتم نه میرم درمانگاه دوستم برام بزنه خواهرم اسرارکردمنم که خجالتی بودم مجبوربودم قبول کردم رفتم تواتاق متین اومدگفت اماده ای گفتم اره دوتاامپول زدم خیلی دردم گرفت ولی مچبوربودم ابروم نره چیزی نگفتم گذاشتم تاامپولابزنه زدبعددیگه اورفت گریه کردم دیگه باگریه خابم بردخابیدم بعدبلندشدم رفتم خونه خواهرم گفت کجامیری بمون یه امپول دیگه داری گفتم نه میرم خونه رفتم خونه مامانم پرسیدحالت خوبه گفتم اره دیگه شام خوردم رفتم تواتاقم فرداظهرخواهرم خونه دعوت بودن اومدن غذاخوردیم هنوزحالم خوبه خوب نشده بودبعدازغذامتین اومدداخل اتاقم گفت اماده ای امپول اخری بزنم گفتم نه چون نمیخام بابام اسراکردمجبورشدم امپول زدم ولی خیلی دردداشت گریه کردم متین میگفت زشته دختربزرگی مگه بچه ای این کارارومیکنی منم حرصم گرفته بودنمیتونستم چیزی بگم فقط گریه میکردم حالابعضی موقع وقتی میبینمش چیکارکردمه خندم میگیره
ببخشیدطولانی بودایشالله که خوشتون اومده باشه
منتظرنظرتون هستم.

*ساراجون*

سلام من 12سالمه . دو سه روز پیش حالم بد بود با مامانم رفتیم دکتر دکتره 4تا آمپول بهم داد و گفت دو تاشو الان بزنم دو تاشو عصر مامانم گفت بریم تزریقات ولی من قبول نکردم و بهش گفتم بریم خونه دایی امپولامو بزنه رفتیم خونه دایی خونه بود ماجرا رو براش تعریف کردم و گفت پس برو تو اتاقت حاضر شو تا بیام آمپولاتو بزنم عزیزم منم رفتم رو تختم خوابیدم و دایی با دو تا آمپول اومد و آمپولا رو آماده کرد شلوارمو دادم پایین و گفتم دایی خواهشا یواش بزن دایی هم گفت چشم من که راضی نیستم تو دردت بیاد پنبه کشید سمت راست و آمپولو آروم فرو کرد من هیچوقت موقع آمپول زدن تکون نمیخورم فقط دردم اومد آروم گریه میکنم این آمپوله هم خیلی درد داشت واسه ی همین من گریم گرفت ولی نه بلند بلند . وقتی آمپول اول تموم شد دایی کشید بیرون و آمپول دوم رو سمت دیگه زد این هن خیلی درد داشت وقتی کشید بیرون بوسم کرد و گفت عزیز دلم گریه نکن دیگه عوضش زود خوب میشی . بعد از ظهر دایی گفت سارا جان میخوای آمپولاتو بزنم من قبول کردم و دراز کشید دایی آمپولامو زد خیلی درد داشتم ولی گریه نکردم وقتی تموم شد دایی بغلم کرد و گفت آفرین چه دختر شجاعی . منم دایی رو بغل کردم و از تشکر کردم شب حالم خیلی بهتر بود . وبلاگ خوبی دارید خواهشا خاطره ی منو هم بذاری

نرگس جون

سلام به آبجي هاي گل خودم

نرگس خانوم برامون خاطره گذاشته....نخونيد از كفتون رفته ها! از من گفتن بود

سلام میخوام خاطره آمژول زدنمو براتون بگم من 21 سالمه و به شدت حتی تو این سن هم از آمبول میترسم یک ماه بیش به خاطر عفونت ریه هام مجبور شدم برم دکتر آخه بعد از سه روز مخفی کردن دیگه لو رفته بودم خلاصه اینکه با شرط و شروط قول با نیما برادرم رفتم دکتر موقعی که رفتیم تو یه آقای دکتر خیلی بد آخلاق و خشک نشسته بود تا دیدمش دیگه ترسم بیشتر شد هر چی ازم میبزسید میگفتم نه ولی نیما فوری میگفت بله آقای دکتر همینجور که شما میگید خلاصه خیلی از دست نیما عصبانی شدم اومدم بیرون و باید از ریه هام عکس میگرفتم و آزمایش و اینجور کارا با عکس و ازمایش مشکلی نداشتم خدارو شکر به خیر گذشت منم خیلی خوشحال بودم که آمبول ننوشته فداش که جواب آزمایش ها آماده شد نیما رفت جوابو گرفت و بدون حضور من که اصلا حال خوشی نداشتم به دکتر نشون داد و دکتر بیماری رو به نیما توضیح داد که زیادی هم شلوغش کرده بود 6 تا آمبول و قرص و دارو نوشته بود

تا اینکه اومد خونه و بهم گفت داروهاتو گرفتم اوضاعت خوب نیست باید همه امبولاتو بزنی منم اصلا به حرفش اهمیت ندادم و فقط قرصارو خوردم و خوابیدم دیدم دست بردار نیست حسابی گیر داده تحدیدم میکرد بد جور منم که از نیما حساب میبرم راستش با تحدید آخری که خیلی کارساز بود آماده شدم رفتیم درمانگاه قبض گرفتیم و تو نوبت بودیم من همونجا استارتشو زدم و اشک اومده بود تو چشمام از طرف دیگه روبه روی اتاق تزریقات بودم و اون تخت کذایی رو میدیدم هر چی به نوبتمون نزذیکتر میشد قلبم بیشتر میزد بدنم یخ کرده بود آخه بیشتر هم به خاطر این بود که توی بچگیم از آمبول زدن خاطره بد دارم یه اتفاق بد افتاد بگذریم بلاخره نوبت ما شد و همین که اسممون رو خوند کلی التماسش کردم که بریم نیما هم که اصلا توجه نمیکرد اینجور مواقع خودشو میزنه به اون راه رفتیم تو قرار شد که سه تاشو امروز بزنم سه تاشو فردا با از ترس نمیتونسنم راه برم نیما دستمو گرفت برد روی تخت نشوند

و دیگه حسابی گریه میکردم نیما بهم میگفت خجالت بکش مگه بچه ای همین حرفش بیشتر اعصابمو خورد میکرد خام تزریقاتی گفت اماده شو این کلمه دیگه یعنی راه گریزی نیست نیما خوابومندم روی تخت شلوارمو یکم داد بایین خانومه اومد با سه تا امبول میدونم یکیش بنیسیلین بود بقیشو نمیدونم تست هم که انجام دادم مشکلی نداشت نیما اومد زیر گوشم گفت آبروریزی نکنی باتو شل کن نفس عمیق بکش دردت نمیاد اومد بالا سرم ایستاد خانومه هم اومد شلوارمو بیشتر کشید بایین و بنبه رو کشید خودمو سفت کردم چند بار ضربه زدد و گفت شل کن تا اینکه سوزنو فرو کرد همین که سوزن رفت منم دیگه بلند بلند فقط گریه میکردم هیچی نمیشنیدم و به شدت بامو تکون میدادم دیگه نیما به خواست خانوم تزریقاتی اومد بامو محکم گرفت دو تای دیگه رو هم زد فردا هم به همین منوال بود ولی چون خیلی اذیت شده بودم بعدا نیما بهم گفت که موقعی که من گریه میکردم چقدر ناراحت بوده و برای اینکه خوشحال بشم برام هدیه خرید . این بود خاطره من ببخشید اگه طولانی و خسته کننده بود مرسی میبوسمتون امیدوارم خوشتون بیاد

خاطره از زهرا جون

سلام عزيزان. خوبيد؟ سلامتيد؟ منم خوبم. اميدوارم  نازنين اذيتتون نكرده باشه. البته واقعا زحمت كشيد توي اين مدت. الانم رفته مسافرت و حسابيم سرما خورده بخاطر همين اونم نتونست بياد جواب كامنتارو بده.

دست همه اونايي كه ميان وبم درد نكنه من خيلي خوشحال ميشم و تا اونجايي كه بتونم بهشون سر ميزنم. خاطره جون اگه من اين مدت نميومدم وبت بخاطر اين بود كه بيمارستان بودم و قبلشم واقعا سرم شلوغ بود. اما بازم عذر ميخوام عزيزم

زهراجون خيلي ممنون بخاطر خاطره زيبات. براي چي بايد اسمتو تغيير بدم عزيزم؟ تا حالا هر چي خاطره گذاشته شده به اسم همون كسي بوده كه خاطره گذاشته

خوب بريم سر خاطره:

منم ميتونم خاطره مُ بگَم تا بنويسين؟!؟پس ياعلي:)
من الان ١١ سالمه و خيلي كم سرمـآ ميخورم ولي وقتي بخورم{!}پارسآل نزديكاي اذر بود كه دوست مريضم اومد خونمون و شب هم موند،منم حساس روي اينكه سرما نخورم،هي ازش فاصله ميگرفتم و كنارش نمينشستم!شب بعدشب كه احساس كردم گلوم ميسوزه[بدبختيم از همونجا شروع شد]هي ميخواستم به روي خودم نيارم كه آمپول نزنم ولي يه دفه لرزم گرفت و هر چي داداشام و مامانم روم پتو و بالشت و..مينداحتن،لرزم قطع نميشد!بالاخره به اصرار همه رفتم دكتر[:((]و هي قبلش به مامانم گفتم بهش بگه آمپول نزنه!دكترم گفت ميتونه آمپول بزنه؟!؟من تنم لرزيد ميخواستم بگم نه،ولي مامانم زودتر گف:اگه لازم باشه،ميزنه.!منم ميخواستم خودمو بكشم..:((هي وقتي ميخواستيم بريم داروخونه،ببه مامانم ميگفتم:مامان تروووو خدا و هي گريه ميكردم:(((((((((هي هم خانوما ميگفتن چي شده چرا گريه ميكني؟!؟منم نميتونستم خودمو جم كنم از گريهــ؛(رفتم بهه زوور رو تخت دراز كشيدم و شلوارمو كشيدم پايين و خانومه آمپولو فرو كرد و هيي جيييغ ميزدم ميگفتم:آروم،كردييي تو استخووون پام{پيني سيلين بود. كثافط!}بعد تا تموم شد و خواستم بلند شم،مامانم كمرمو گرفت تا دوباره بخابمُ دوميه رو هم زد اين دفه گفتم ايشالللللللللله بمييري دكتر:)وقتي زد،به مامانم گفتم عاخه مامان تو گفتي يكي:(((مامانمم گفت ميخوايي كولت كنم؟!؟بعد زنگ زد به داداشم كه ماشينمونو بياره:((وااي پام داشت منفجر ميشد،هي گريه،گيه،گريه:(تازه بعدش فهميدم ٣ تا آمپول بوده و مامانم هم يكي ديگه خودش ميزنه!!واااااييي خدا ميخواستم خودكشي كنم خدااااا،پامـو سفت كرده بودم و چون نميتونستم بگم بميري مامان{:)}ميگفتم:ايشالله سازنده آمپول لت و پار بشه ايشاالللله؛))
واي بهش فكـر ميكنم حـآلم خرآب ميشه اصن


اميدوارم به اسم خودم بزارين تو وبلاگتون:)مرسي

صبا جون...


سلام به داداش حامدوبقیه دوستان
اسم من صباست 22سالمه به شدت ازامپول میترسم یه داداش ازخودم بزرگتردارم به اسم سامان که دکتره این خاطره برمیکرده به زمستونی که گذشت تویه روزهوای سردبادوستام قرارگذاشتیم بریم بیرون رفتیم جای شماسبزخوش گذشت احساس کردم میخام سرمابخورم شب بودرفتم خونه دوش گرفتم شام خوردم دیدم حالم خوب نیست رفتم توی اتاقم خابیدم تاچندروزخودم سرحال میگرفتم تاداداشم ازم نفهمه ولی فهمیده بودبهم میگفت بیا معاینت کنم ولی زیبارنمیرفتم تااینکه یه روزحالم خیلی بدشد مامانم اومدتواتاقم دیدحالم خوب نیست زنگ زدبه داداشم اونم سریع اومدبادیدنش گریم گرفت اومدمعاینم کرد چشمتون روزبدنبینه برا5تاآمپول نوشت رفت گرفتش اومد وقتی اومدتواتاقم باسه تاامپول گنده مامانم باهاش اومد داخل گفت اماده شوامپولات بزنم اسرارکردم فایده ای نداشت مجبورشدم مامانمم پیشم بود دستای مامانم گرفته بودم گریه میکردم اولی زدم کولی بازی دراوردم مامانم میدید دردم میگیره گریه میکنم به داداشم گفت یکیش کافیه داداشم گفت نه بایدسه تاشوبزنه برای شبشم داره داداشم نزاشت مامانم پیشم بمون مامانم کردبیرون من موندم دوتاامپول وداداشم خیلی اذیتش کردم نمیزاشتمش برام بزنه خودم سفت میگرفتم تااینکه داداشم عصبانی شددادزددیگه حل شدسه تاامپول زدم دیگه خابم برد بلندشدم یه کم حالم بهتربود تاشب رفتم توآشپزخونه شام بخوریم وقتی خوردم تموم شدداداشم گفت که بروتواتاقت تابیام دوتای بعدی بزنم تموم بشه تازودترخوب بشی دوباره گریه کردن والتماس کردنم شروع شددیگه بابام داداشم اومدن تواتاقم که آمپولم بزنم به بابام التماس کردم که نزنم بابام گفت اگردردت اومدم نمیزارم بزنه من گفتم دردم میادمیترسم تامنوراضی کردمن اولی زدم کلی جیغ زدم گریه کردم اخی خودم سفت گرفته بودم دردم اومدبابام دبدکه دردم اومده دیگه نذاشت اخریه بزنم داداشم گفت آخریه ویتامینه است بابام گفت اشکالی نداره خوب نشد خودم میارمش که بزنه دیگه بعداز4تاآمپول خوب شدم خداروشکر
ببخشیدزیادبودوسرتودرداوردم وبی مزه بوداینم خاطره من بود.

بهار جون خودم

واي بچه ها الان داشتم يه چرخي اين دور و برا ميزدم ديدم اي واي  بهااااااااااااااااااااااااار خوب؟ خاطره گذاشته حامد بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووق  نذاشته اين خاطررو ميبينيد من چه با معرفتم؟! زودي گذاشتمش

ولي بهار جون خيلي كوتاه تعريفيدي... من اگه جاي تو بودم هيجان بهش ميدادم در حد بنز تازه اين خاطره درمورد آمپولم نبود بود؟! ولي كلا باحال بود. واي چقدر بود بود ميكنم بريم خاطره جالب بهار جون و دوقلوهاشونو بخونيم ديگه

سلام من یه دختر 15 ساله هستم دو تا داداش دو قلو دارم دوماهه هسن دوشب پیش مریض شده بودن بعد منم که یه دونه دخترم هیچکسم نبود که بچه ها رو با مامانم ببره دکتر داداش بزرگم 5 سالشه من دختر اولم خلاصه رفتیم دکتر نوبت ما که شد رفتیم داخل بعد داداشمم با هامون اومد بعد دکتره خیلی شوخ بود اونقدر شوخی میکرد یعنی کلی خندیدیم دیگه این داداشم خجالتیه تو اتاق دکتر کلی پوستر و عکس واینها بود این داداشسم داشت نگاه من و مامانم هم کارمون تموم شد رفتیم فک کردیم که دنبالمون داره میاد نگو تو اتاق دکتر نشسته بود ما یکم از مطب ذکتر دور شده بودیم که فهمیدیم داداشم نیست بعد من برگشتم حالا میبینم اقا داداش با کلی بغض رو صندلی کنار دکتر نشته یعنی تا رفتم خودشو انداخت تو بغلم کلی گریه یعنی اون شب واقعا جالب این داداشم رو میدیدی ............

این بود خاطره من دیگه

*پرنسس نازي*

واي پرنسس! از بچگي آرزوم بود پرنسس باشم ولي نه بابام پادشاه بود نه مامانم ملكه. دلم ميخواست كله سيندرلا رو بكنم بدم دستش بي شعور الكي الكي رفت توي قصر

آهان الان بايد خاطره تعريف بكنم. اين خاطره مال خواهرم نگينه چون ديروز دعوامون شد تصميم گرفتم امروز آبرو براش نذارم

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه نگين خانوم زشت بود كه آنفولانزا گرفته بود. مامان باباي نگين خانوم نميذاشتن خواهر گلش(منا ) بره پيشش. چون حال نگين بد بود آمپولا شو توي خونه ميزد. نگين بر عكس من اصلا از آمپول نميترسه(خوش به حالش) دلم ميخواست برم نگاه كنم ولي مامان و بابا نميذاشتن. يه جمعه از صبح تا شب داشتم التماس ميكردم بابا تقريبا زود راضي شد ولي مامان مگه راضي ميشد؟؟؟ همش ميگفت زشته. فلانه. بيسانه. خلاصه مامانو هم راضي كردم. شب با كلي ذوق و شوق دم در اتاق نگين وايساده بودم منتظر بابا. وقتي منو ديد زد زير خنده و برام ماسك زد و كلي تاكيد كرد كه دور وايسم. داد زدم:مامان تو هم بيا من استرس ميگيرم. واي حالا دوباره مامان ناز ميكرد بعد از كلي التماس كردن ممان هم امد. كلا ما خانوادگي ميريم. به اين ميگن اتحاد! موقع آمپول زدنش كه شد من هيچي نميديدم. هي بالا پايين ميپريدم و ميگفتم: من هيچي نميبينم. نگينم عصبي شد گفت: انگار اومده سينما. اينقدر دم ميخواست دردش بگيره جيغ بزنه و گريه كنه ولي ميدونستم اين آرزومو بايد دوووووووووووور از جونم به گور ببرم. بابا همينطور كه ميخنئديد منو نشوند كنار خودش. من: بابا به  چي ميخندي؟ بابا: به اينكه اگه خودتم ميخواسي آمپول بزني بازم ذوق داشتي؟ رومو كردم اون طرف يني قهرم ولي ناز من خريدار نداره. فقط نگين. ايششششش  ايشالا با يه كچلي ازدواج كنه از دسش راحت بشم. بابا آمپولو آماده كرد. نگين ميخواست آمپول بزنه من داشتم از ترس پس مي افتادم. من: بابا جون نگين يواش بزن (حالا از خدام بود دردش بگيره ها ولي عادت داشتم اين جملرو بگم) بابا خنديد و هيچي نگفت

بابا پد رو كشيد و آمپولو يواش فرو كرد. دلم ضعف رفت با صداي بلند گفتم:آيييييييييييييييييييييي و دستمو گذاشتم رو صورتم كه نبينم. حالا نگين هيچيش نبود من داشتم غش ميكردم. از سر جام بلند شدم ميپريدم و التماس بابا ميكرم كه بسشه....گناه داره...دردش ميگيره و ... كه تنها عكس العملشون خنديدن و حرص دادن من بود. بعد از اولين آمپول بابا خواست منو بوس بكنه كه پريدم تو بغل مامان و گفتم: به من دست نزن. آمپولي شدي بالا. تا دستشو نشست نذاشتم بوسم كنه. براي دومي رومو كردم اونطرف و يواشكي برميگشتم نگاه ميكردم يه بارش وقتي برگشتم دلم ريش ريش شد و جيغ زدم همون موقع نگين دردش گرفت و آخ گفت (واي دلم خنك شد)

بابا با داد گفت: نازنين برو برون اينقدر حواسمو پرت نكن. منم خيلي زورم گرفت بخاطر همين رفتم جلو و تو گوش بابا كلي جيغ بنفش كشيدم از عمد اونم دستش بند بود نميتونست كاري بكنه مامانم كه از اولش داشت ميخنديد و توجهي به بابا يبيچارمون نميكرد. وقتي تموم شد بابا دستمو گرفت و به نگين گفت: نگين با اجازت دو تا از آمپولاي تقويتيتو ميزنم به نازنين. منم زود باور دوباره اينقدر جيغ زدم كه ديگه مامان نجاتم داد بعدم فهميدم اصلا تقويتي اي دركار نبوده!

خيلي باحال بود نه؟ ايول به خودم بخندين از نگين